صفحه اصلی | خبر | فرهنگ و هنر | سياست | اجتماع | ورزش | درباره ما | ارتباط با ما

فهرست


امکانات ويژه


لينکدوني

٭  مرگ اندیشی در آثار بیژن جلالی/ مصیب صدیقی

صورتِ مرگ
مرگ اندیشی در آثار بیژن جلالی
مصیب صدیقی / دشتستان

"مرگ است
که معشوق من است
نازک اندام
و سیاه پوش
که با هر بادی
می رود و می آید
و در هر نگاه
می شکفد و می پژمرد". بيژن جلالي
بیژن جلالی از جمله شاعرانی بود که در طول حیات ادبی خود به دنبال سر و صدا و رسیدن به شهرت و آوازه نبود. به همین دلیل حاشیه را انتخاب کرد. در حاشیه و انزوا زیست و مرگ بی سر و صدایی داشت. آبان ماه 1306 به دنیا آمد و 24 دی ماه 1378 نیز دوستانش و دوستداران سروده هایش را تنها گذاشت. چندین مجموعه شعر از خود بر جای گذاشت که می توان حضور بی پیرایه و لطیفش را در شعرهایش ادامه داد. جلالی مرگ را در زندگی خود جاری می داند به گونه ای که حتا یک لحظه هم نمی تواند خود را از اندیشیدن به مرگ رها سازد. از همین روی است که هر چیزی را اندوهگین می داند و همه چیز را در حال مردن می بيند. مرگی که در سروده های جلالی توصیف و تصویر می شود خیلی ساده و عریان است؛ درست مانند سادگی و عریانی اشعارش. به گونه يی که مرگ اندیشی او هر مخاطبی را به فکر وا می دارد.
جلالی در این مرگ اندیشی به دنبال آرمان خواهی نبود و قصد عرفانی که در برخی از آثار شاعران دیگر دیده می شود هم نداشت. فضای اطراف او تیره است اما جلالی باکی از این تیرگی ندارد. شب، روز، گل، لبخند و ... هر چیزی را تیره می بیند. اما این تیرگی محض نمی تواند در هر زمانی به طور کامل بر او غالب شود. چرا که جلالی از زندگی، انسان و عشق غافل نیست و روشنی اندوهگین تن معشوق اندک امیدی برای او باقی گذاشته.
"من به فروغ تن اندوهگین تو می نگرم".
بعضی ها از زندگی می ترسند و به سویش می گریزند اما جلالی بدون اینکه از مرگ ترسیده باشد به سویش گریخته بود، پناه آورده بود آرامش خود را در کنار "رودی از مرگ" به دست آورده و از دریچه همین آرامش و همین "رود"، به زندگی می اندیشد. اگر چه اندیشه به زندگی کمتر در آثار جلالی خود را نشان می دهد و این نشان دادن هم خیلی کند است و غلبه مرگ اندیشی باعث شده که همان لحظات کوتاه زندگی در آثار او به چشم نیاید. با یکبار خواندن آثار جلالی هر مخاطبی متوجه می شود که بسامد واژه مرگ در آثارش بسیار بالاست و هر جا هم که واژه مرگ نیامده باشد از کلمه هایی چون شب- تیرگی- تاریکی- سردی- سکوت- ... استفاده کرده، که به نوعی مفهوم مرگ را در خود جای داده اند. جلالی غیر از شعر به نوعی "دغدغه های فلسفی" هم دچار بود که سروده هایش خالی از این "دغدغه های فلسفی" نیست. جهان را "پهنه ی درد" می داند که سر تا سر آن "پر از سکوت" است و یا اینکه جهان را "صحرای غم" می داند که انسان از راه دور پای به آن گذاشته. اما در همین "پهنه ی درد"، "صحرای غم" از زندگی با شفقت و مهربانی یاد می کند. فضای تاریک جلالی هنگام پای گذاشتن به ابدیت هم از او جدا نیست و با همین حس وارد تاریکی ابدیت می شود.
"و من همراه تن تو/ تا انتهای ابدیت/ تا تاریک ترین کوچه های ابدیت/ خواهم رفت."
به جرات می توان گفت کمتر سروده يی از جلالی وجود دارد که نتوان سایه مرگ را در آن دید. از این رو آیا نمی توان او را شبیه به خیام دانست؟ شاید قاطعیت مرگ در اشعار جلالی خیلی روشن دیده می شود. جلالی به گواهی آثارش مرگ اندیش است و نسبت به مرگ آگاهی کامل را دارد، اما راه خود را ادامه می دهد؛ نا امید است، اما به نوعی قدر شناس امید هم می ماند.
اندیشیدن به مرگ در سروده های جلالی نرم و ظریف است و از دیگر سو عمیق می باشد. بنابراین برای مخاطب خوشایند جلوه
مي کند. باعث انزجار و تنفر او نمی شود، هر چند کلمه ها در شعر او نقش عجیب یا مهمی را بر عهده ندارند اما توانایی انتقال حرف را به مخاطب دادند و به همین دلیل شعرهای جلالی را باید "شعر موقعیت" دانست "نه شعر زبان". "جایی که شاعر به آن رسیده و حالا با کلمات بازی می کند".
جلالی دوستان اندکی داشت و همان اندک دوستان نیز همگی اهل فلسفه بودند و بیشتر مباحثشان در نشست و برخاستشان درباره فلسفه و مسایل مربوط به آن بود. این مباحث در شعر جلالی تاثیر گذاشته بود به طوری که در مجموع سروده های او می توان ردپایی از فلسفه را دید.
نگاه او به عشق کمرنگ است. جاهایی آن را توصیف می کند اما مرگ اندیشی مانع از کامل کردن توصیف عشق می شود تا آنجا که آن را "مرغ تقدیر و یا فریب و دروغ" می داند و دوباره به خود بر
می گردد و خود را "پاسدار این شب پهناور" می داند.
"تن تو و لبخند تو دشت پهناوری بود/ و من در این دشت جوان می شدم/ و زیر آفتاب نگاهت توانا
می شدم/ دروغ بود یا فریب یا مرغ تقدیر بود/ که بر درخت ما نشست/ تا برگ ها و شاخه هایش ریخت و اینک من/ بی تو پاسدار این شب پهناور هستم."
خراب شدن دنیا را خیلی ساده می داند خواه دنیای بیرونی و یا دنیای درونی انسان باشد اما این ویران شدن به هر شکلی که اتفاق بیافتد و یا در هر چیزی باشد "شکستن شاخه درختان نور" و یا "ویران شدن ستاره ها". از دید او غم انگیز است. اصولا از منظر مرگ اندیشی به هر چیزی نگریسته شود غم انگیز می باشد. پشت این غم انگیزی نوعی تاریکی و وحشت هم نهفته است و تا پایان که مردن آرزو شکل عادی به خود گرفته و رفتن به سوی مرگ طبیعی می شود. و چقدر معمولی است مردن آرزو/ و رفتن به سوی مرگ/ چقدر طبیعی است".
با اینکه "باغ و بستان های" زیادی را در دل خود به وجود آورده و امیدی در درون خود دارد که آن را "امید جواهر نشان" می داند اما در دنباله خود را طعمه ای پریشان می داند که در این دنیا گرفتار شد. جلالی در این "خاکدان" آنقدر غم دارد که آرزو می کند از بسیاری این غم ها خاک شود غمی که در سروده های جلالی پا به پای مرگ می آید از نوع غم های معمولی نیست. از نوع غم هایی است که نگاه متفاوت به صاحب خود می دهد به گونه ای که جهان را دگرگونه می بیند. نگاه مرگ اندیشی، که برخی از نویسندگان و شاعران از جمله جلالی دارند با نگاه یک فیلسوف مرگ اندیش متفاوت مي باشد، چرا
























که نگاه اینها آمیخته به نوعی شور و هیجان است. اضطرابی در آثار این ها دیده می شود که نمی توان آن را در اثر یک فیلسوف دید. اگر جلالی قدمی به سوی دنیا بر می گردد عامل آن قدم کوتاه، درد و گریه می باشد معشوق که درون او جای گرفته – معشوق ذهنی – از بسیاری درد، گریه می کند و همین زار گریه کردن معشوق، او را به سوی جهان و زندگی فرا می خواند. "می خواهم خاک شوم از بسیاری درد/ ولی در دلم معشوق زار می گرید/ و تاجی جواهر نشان دارد".
دامنه نگاه خاص جلالی تا آنجا کشیده می شود که اعتقاد به یک شب مطلق و کامل دارد که قبل از این شب و روز بوده. شب بلند و بی انتهایی که از هیچ طرف و هیچ زمانی پایانی ندارد. همین شب بی انتها اینگونه او را غم انگیز کرده تا از دل این غم انگیزی به نوعی شادی و امید دست پیدا کند. و تاریکی سرگردان که در وجود اوست حاصل همین شب سرگردان می باشد ...
شب مطلق و کاملی بود/ شب بلند و بی انتهایی بود/ که شب شب بود/ که از هیچ طرف و هیچ وقت پایان نداشت/ شب وحشت انگیزی بود/ چون خاطر رویا چون روح سرگردانی/ ناله های طویلی سر می داد/ و سر تا سر شب را/ غم انگیز می کرد.
رهایی او از این یاس و نا امیدی به نوعی فلسفی کمتر برای او اتفاق می افتد اما باز هم پناهگاه او همین یاس و تاریکی می باشد. اگر چه می گوید بالاخره روزی بر خورشید سفر خواهد کرد و به "آوازی تکیه" خواهد کرد "که شیرین ترین آوازهاست" و خود را در روزی خواهد شناخت و وجود خود را پیدا خواهد کرد که آن روز تمام نشد نیست اما این اتفاق ها برایش نمی افتد.
روزی خورشید خواهد دمید/ و این غم سر خواهد آمد/ و روز خواهد شکفت/ و من پشت گرم از خورشید/ در راه زندگی خواهم شتافت."
همین اندک شاخه های امید هم در تنهایی عمیق او از بین می روند و شاخه های نوری که در وجودش پا گرفته اند در "سایه های تنهایی" می میرند و پیامی را که اعلام می کند پیام خاموشی می باشد. گوش سپردن به زنگ قافله عمر است و مردن روز و فرا رسیدن شب. کسی که دنیا را از روزنه ی مرگ اندیشی می نگرد نمی تواند وسعت دنیا را تحمل کند بلکه چنین وسعتی برای او کشنده هم هست. انسان عادی از تنگی جهان در هم خرد می شود و انسان مرگ اندیشی از وسعت آن این وسعت "ماه روح" او را می خورد و نیستی روح او بر چنین وسعتی خواهد افزود. جلالی سرزمین شب و سرزمین مرگ را از دست جهان، وسیعتر می داند. با چنین دیدی چگونه می توان دنیا- صحرا- جنگل و ... را تحمل کرد؟ لحن صمیمی جلالی باعث می شود اگر مخاطب عقاید و دیدگاه او را هم نپسندد، حرف هایش را می شنود و بی گمان از این شنیدن لذت هم می برد. او در ابدیت تنهایی و عشقی که دارد دنیال یافتن راهی است و مصرانه می خواهد پیام زندگی را بخواند اما زندگی کردن را در جایی ممکن می داند که "سایه های بی گناه زندگی/ در نسیم تقدیر جا به جا می شوند".
و زندگی کردن ممکن است، به شرط اینکه یاد زندگی باشد و در زندگی "سایه های مبهم و عطر آگین درد" در نسیم دایمی تقدیر جابجا شوند و هر شب زندگی شکسته می شود او زیر خرابه مهتاب دنبالش می گردد. طوری که از تمام شدن وحشت و شب، وحشت دارد. نزد او روشنی تا جایی پیدا می کند که به تاریکی وصل شود. پایان هر سبز شدن و روییدن، تاریکی است تن تو چون گیاه/ در دست های من رویید/ و خسته کرد/ روشن شد/ بعد افسرد/ و تاریک شد.
روز و شبی که جلالی با آن درگیر می باشد، زائیده حقیقت است و اندوه و شادی خاص او نیز از همین حقیقت سرچشمه می گیرد. جلالی اسیر این حقیقت دردناک است و حقیقت او بزرگتر از آن است که بتوان ابدیت آن را دریافت و چنین ابدیتی است که او را از خود بیخود می کند.
"ای مسافر محزون بنگر در شب/ و دیگر باره بنگری در شب" جلالی چنین شبی را ته چشمان خود جستجو می کند و افق او هم خاک آلود و تشنه است. خورشید را ازخود دور می داند و در درخشیدن آن را در آسمان های دور بیگانه می بیند. از همین روی است که "صدای زمزمه هراسناک تنهایی" را می شنود که در افق او پیچیدن گرفته و به دنبال آن وصف نا امیدی را شیرین می داند و یک نوع بازی سهمگین، نا امیدی، آسمان بزرگی است و سخن گفتن درباره آن بی پایان می باشد. او شب و نا امیدی را توانا و راستگو می داند و شور روز را در سایه غم، طلایی تر می بیند.
"شب چون تاجی است/ که من بر سرم می گذارم/ و بر ساحل های حاصلخیزش/ به صدای آمندگان و رفتگان/ گوش فرا می دهم".
اندیشیدن به مرگ باعث شده جلالی پیام رفتگان را از سر و صدا و غوغای زندگان تواناتر بداند. صدای آن ها از "ماورا غفلت و فراموشی طنین انداز است" و همین پیام چقدر او را آرام می کند و آرزو می کند کاشکی او هم چون آفریدگان از آرامش لایزال ابدیت سهمی داشت. اگر جلالی گرفتار چنین اندیشه ای شده برای آن است که زندگی را بهتر دریابد وقتی هم که به منتهای نا امیدی می رسد در جستجوی به دست آوردن امید است که به کمک آن با اعتماد و دوستی بیشتری بر زمین گام بر می دارد.
"من هر گاه که به منتهای نا امیدی رسیده ام/ و ساعت ها/ چون حیرانی/ به اطراف نگریسته ام/ برای آن بوده/ که از امیدی جوان تر برخیزم" اما خبری از این "امید جوان تر برخاستن" نیست که او نا امیدی را شاهی می داند و این دنیا قصر اوست.
دقت در آثار شاعران و یا نویسندگان مرگ اندیش، ما را به این نتیجه می رساند که آنها جهان و مردمش را به شوخی نگرفته اند و اتفاقن جهان و مردمش را بسیار جدی گرفته اند چرا که اگر آنها مانند مردمان عادی به بازی خود مشغول بودند چنین غم و اندوهگینی به سراغ آنها نمی آمد. غمی که از ابدیت بر دل آنها سرازیر شده و شاهراه آن پر از روشنی و نور می باشد.
کلام خود را با این سروده جلالی به پایان می رسانم:
"در هرقدم گلی سر راهم می روید/ و درختان سلامم می کنند/ آسمان چون دوستی/ پناهم می دهد".
یادداشت:
1 - آثار بیژن جلالی عبارتند از: روزها- دل ما و جهان- رنگ آب ها- آب و آفتاب- بازی نور (منتخب اشعار)- روزانه ها- درباره شعر- دیدارها- نقش جهان- شعر سکوت- شعر خاک، شعر خورشید.
2 - این نوشته با توجه به مجموعه شعر خاک، شعر خورشید به چاپ 1382 و مجموعه دیدارهای چاپ 1380 نوشته شده.
3 - منظور از دوستان اهل فلسفه جلالی کسانی چون: امیر حسین جهانبگلو- داریوش شایگان- سید احمد فرديد و بهاء الدین خرمشاهی ست.

چهارشنبه 14 بهمن 1388  -  12:45 - نویسنده: مصیب صدیقی / دشتستان -  بازدید خبر: 240
دسته: ویژه نامه ی ققنوس - نظرات: 0 نظر


نظرات شماهیچ نظری وجود ندارد
ارسال نظر
نام
ایمیل
وب سایت
نظر شما
 

در شهر شنیدیم


Online Bairami News

 

Copyright © 2007 Bairami.com
طراحی و راه اندازی شده توسط شرکت يک‌ضرب