|
|
٭
مرگ به شاعر الهام شده بود |
|
مرگ به شاعر الهام شده بود
آن عکس را چاپ کن!
محمد بهارلو
وقتي ميخواهم گلي بچينم/ هرگز هرگز نه مردنت را/ ميخواهم/ و نه جنازهات را/ ولي بر شانة غم من ميروي/ مثل کسي که مرده است/ و من که دولا ميشوم گلي بچينم/ به زمين ميافتي/ هرگز نه مردهات را/ ميخواهم و نه جنازهات را/ ولي از دوشم بيا پايين/ با هم غمگين باشيم. «بيژن جلالي»
سال 1371 که به صرافت جمعآوري نامههاي هدايت افتادم روزي از دوستم آقاي نجف دريا بندري درخواستم که قراري بگذارد تا آلبوم عکس هدايت را، که نزد بيژن جلالي بود، ببينم.
گمان ميکنم خود دريابندري گفته بود که جلالي همچو آلبومي دارد؛ چون از سالهاي دور با او دوستي صميمانه داشت، و حتي از مادر جلالي ، که خواهر هدايت بود، خاطرههاي شيريني نقل ميکرد، به ويژه از نحوة سخن گفتن او که در نظرش طرز سخن گفتن کمياب خانوادههاي اصيل تهراني بود، و کلام زندة آدمهاي داستانهاي هدايت را زنده ميکرد. يک بعدازظهر پاييزي بود که جلالي آمد، و ما در خانه دريابندري يکديگر را ديديم. جلالي شال وکلاه کرده بود و پالتو به تن داشت، پوششي که تقريباً، به جز چند ماهي از فصل تابستان، هميشه با آن ظاهر ميشد. البته با کيفي چرمي که زير بغل ميزد، و اغلب چند کتاب و مجله، از جمله يکي دو جلد از آخرين کتاب شعر خودش ، در آن بود. در تصور من جلالي تصوير پيرشدة دايياش را داشت، و من گاهي فکر ميکردم که اگر هدايت زنده بود، پيرانه سر، همين ريخت و قيافة جلالي را پيدا ميکرد.
اين آغاز دوستي ما بود، که به زودي به روابطي صميمانه و به اظهار خصوصيت انجاميد. راستش من تصور نميکردم که جلالي نسبت به کتابي که من در صدد انتشارش بودم چندان استقبالي نشان بدهد؛ چون در يکي از نامههاي هدايت به حسن شهيد نورايي تعريضي شوخيآميز به رفتار و شعر دورة جواني او شده است، و من شنيده بودم که جلالي از آن تعريض سخت دلخور است، و پس از آن همه سال حاضر نشده دايياش را، که همة اطرافيانش -حتي خودش- را دست ميانداخت، ببخشد. اما اين تصور چندان پرو پايي نداشت، چون جلالي براي يافتن امکانات و منابع جديد دربارة هدايت، سخاوتمندانه، با من همراهي کرد، و پس از مدتي دو قرار مهم ديگر گذاشتيم، که در تدوين کتاب نامهها بسيا مؤثر بود، و او واسطة هر دو قرار بود: يکي با جهانگير هدايت، برادرزادة هدايت، و ديگري با حسن رضوي سالخوردهترين دوست هدايت که چند سال پيش، شبانه با حادثهاي ناگوار، درگذشت.
يادم ميآيد وقتي، پس از چند سال تأخير، کتاب« نامههاي صادق هدايت » مجوز نشر گرفت، و من نسخهاي از آن را به رسم احترام و امتنان به جلالي دادم، او لاي کتاب را باز کرد و تصادفاً همان صفحهاي آمد که آن نامة تعريضآميز در آن چاپ شده بود، و جلالي که روي مبل اتاق نشيمن خانهاش، روبه روي من، نشسته بود قاه قاهي زد و آن عبارت را به صداي بلند خواند، هر چند من مطمئن شده بودم که او به جهت آن نامه از دايياش چيزي به دل ندارد؛ به ويژه اين که وقتي، به مناسبت چهل و هفتمين سالگرد مرگ هدايت، گفتوگويي با او کردم- که در«آدينه» چاپ شده است- او تصويري از معاصرترين نويسندة قرن اخير ايران به دست داد که، به مقدار فراوان، با واقع بيني و روشننگري همراه ست. در آن گفتوگو او به صراحت گفت که معروفترين کتاب دايياش، يعني «بوف کور»، محرک ومنبع الهام او براي سرودن شعر بوده است، به طوري که نخستين اشعار خود را از روي تصاوير خيالي «بوف کور» سروده است. اين را به اشاره بگويم که در مُلک ما عادت بر اين جاري نيست که شاعر يا نويسنده فاش کند که دين ادبي خود را از چه کسي يا چه منبعي به گردن دارد. اما جلالي چيزي داشت که ديگران اغلب ندارند، يا نوع آسيبديدهاش را دارند، و آن عزت نفس بود. او همچنين ولع جنون آميز پارهاي از روشنفکران را براي خواندن کتابهاي اسم و رسم دار و از بر کردن اصطلاحات رايج ادبي و نام و آوازة شاعران و نويسندگان صفحات رنگ به رنگ جهان نداشت، و هرگز هم کتمان نميکرد که فلان يا بهمان کتاب را نخوانده است، حتي کتابهايي که، برخي از اهل کتاب و شاعران، مطالعة آنها را از لوازم شاعري ميدانند. او پنهان نميکرد که شاهنامة فردوسي و ديوان ناصر خسرو و خاقاني شرواني را نخوانده است، و البته ميدانست که خيليها، مثل او، آثار کلاسيک ادب فارسي را نخواندهاند، اما هرگز بند را آب نميدهند، زيرا ممکن است همچو اعترافي بنيانهاي هنر شاعر را نزد رقبا و هواخواهان سست و متزلزل کند. او آنقدر که ميپرسيد در مقام توضيح و جواب نبود، و طبع ملايم و متساهلش باعث ميشد که هر کسي در او وجه شبهي کلي با خود بيابد، خاصه جوانترها که سخت به آنها، به قريحه و استعدادشان، توجه نشان ميداد. از جمله شبي در منزل من، از ايام همين نوروزي که گذشت، پسرک دوازده سالة زوج پزشک فرهيختهاي، در حضور جلالي، شعري خواند و او واقعاً شعر را پسنديد و از پسرک خواست تا آن را برايش روي يک ورقة کاغذ بنويسد.
رفتار بعضي از شعرا در نظر جلالي عجيب بود، و گاه سخت در حيرت ميشد. او شاعر را موجودي، مثل موجودات ديگر، مثل همة ابناي بشر، ميدانست که تنها امتيازش اين است که شعر ميگويد، همانگونه که امتياز نقاش نقاشي کردن است، همانگونه که امتياز نجار، ساختن ميز و صندلي است، بي آنکه هيچکدام از اين امتيازها نسبت به ديگري برتر يا پستتر باشد. مهم اين است که هر کسي کاري را که انجام ميدهد به صرافت و تعهد و واقعاً درست انجام بدهد. از نظر او شاعري هم حرفه و هم تفنن بود، که به هيچ وجه جاي تفاخر ندارد. جلالي شاعري بود که زندگياش هم به شعر ميمانست. شعر زندگي معنوي او را نميساخت، بخشي از معنويت او بود. سلوک فردياش تضادي با شعرش نداشت. شايد به نيروي شعر بود که او به زنجير هيچ نوع انديشهاي پابند نبود. دربارة همة امور در پرتو يک هدف داوري نميکرد. در عقايد خود تعصب نميورزيد، زيرا عقايد جزمي را اسارت آور ميدانست. او اهل سياست نبود، و به عادت جاري روشنفکران و ادبا و هنرمندان ما، که دست کم در جواني -در دورهاي از زندگي خود- دستي آشکار يا پنهان در سياست دارند، در تمام طول عمرش به هيچ حزب يا گروه و جمعيت سياسي نپيوسته بود، يا روي خوش نشان نداده بود. پرهيز و گريز او از سياست به معناي بياعتنايي مطلق او به آن چه در جامعه ميگذشت نبود، و برج عاجي نداشت که در آن جا خوش کرده باشد. در بي اعتنايي سياسي او، در واقع، نوعي اعتراض آرام و منزوي به سياست جاري در جامعه به چشم ميخورد، که از روحية شاعرانة او، از «خويشتن» يا «من» فردي او، سرچشمه ميگرفت.
جلالي، چنان که از شعرش نيز ميتوان دريافت، واقعيت را در کثرتش ميديد، يعني به صورت عناصر منفرد و آحاد پراکنده. ذخيرة معلومات و نوع بينش او، تقريباً ، منحصر به فرد بود، و به کمتر روشنفکر و شاعري در ايران شباهت داشت. عدهاي از شعر شناسان «شعر سفيد» را به زحمت، با نوعي اکراه، شعر ميشمارند؛ زيرا «شعر سفيد» از هيچ قيد و قاعدهاي تبعيت نميکند، و اتفاقاً به استناد همين کيفيت است که عدهاي ديگر «شعر سفيد» را دشوارترين نوع شعر ميدانند. جلالي شاعر «شعر سفيد» بود، و وزن در شعر او راهي نداشت، و اصلاً وزن نياموخته بود. او، همچون بعضي از شعراي وزنشناس، تظاهر به بينيازي وزن نميکرد، بلکه به طور طبيعي «شعر سفيد»، يا شعر بيوزن، ميسرود. جريان شعر او مانند نسيم پاکيزهاي است که نمود جسمي ندارد؛ سبک و گذران است و وزش ملايم آن را روي صورت ميتوان احساس کرد. گاهي ظاهر شعر او به گونهاي است که عمق آن از نظر دور ميماند، يا به نظر نميرسد که عمقي در شعر او باشد.
براي آن که شعرش در قالب جمله درست قرار بگيرد و جا بيفتد روشي ساده و فرد اعلا داشت. ميگفت: مضمون شعرم را در قالب جملهاي ميريزم و سپس در نظر ميگيرم که آن جمله را مادرم بخواهد ادا کند، و چنان چه، از اين حيث، بافت جمله روان و قابل ادا کردن باشد، در آن صورت، دلم قرص ميشود که لابد سياق فارسي جمله درست است. به اين ترتيب بود که او به کلمات متداول و سادگي جملههاي شعري خود عمق ميداد، و از تعقيد لفظي و قلنبهگويي، سخت، پرهيز ميکرد. احساسات گريزندة خود را با سادگي و فروتني جملات ، با همان سياق فارسي مادرانه، مهار ميکرد؛ همچون رويايي که در عالم بيداري بگذرد. من هيچگاه نديدم که در محفلي شعر بخواند. اما نقلهاي بسيار از او شنيدهام، و خاطرههايي که از جواني خود نقل ميکرد، و اغلب با شوخطبعي و حس طنز همراه بود. خانهاش، با ساختماني قديمي که خانة مادرياش بود، و در حياط نسبتاً بزرگش تعدادي سگ و گربة دستآموز ميپلکيدند، مقام امنش بود. اين اواخر گاهي، در اوايل شب ، او را در کافة کوچکي ميديدم، که در آنجا قهوهاي ميخورديم و گپ ميزديم. در گوشة دنج آن کافه با دوستان ديگر هم قرار ميگذاشت، به ويژه با جوانهايي که بخت خود را در شعر ميآزمودند، و او با همان طبع ملايم و مهربانش به شعر و سخن آنها گوش ميداد، و آنها را، حتا اگر نخستين بار بود که ميديدشان، به جا ميآورد. گاهي متوجه ميشدم که انگار همة مشتريهاي آن کافه با او قرار دارند و منتظرش هستند. آن کافة کوچک ياد و خاطرة کافههاي ارزان قيمت پاريس را، که در جواني مانند دايي نامآورش در آنجا درس خوانده بود، برايش زنده ميکرد. کافه نشيني، سنتي که هدايت در دهة دوم و سوم قرن شمسي حاضر، به جاي قهوهخانه نشيني، در ايران ميان روشنفکران رواج داد، در چند سال اخير توسط او، در آن کافة کوچک، از نو زنده شد. شايد رفتن به آن کافه و پناه بردن به حيوانات، که گاه ساعتها وقت خود را صرف غذا دادن به آنها ميکرد، غلبه بر تنهايي و انزوا و فراموشي بود.
اين را هم بگويم و بگذرم. در يکي دو سال اخير هر بار که جلالي را ميديدم از همان کيف چرمي زير بغلش دوربين عکاسي کوچکي در ميآورد و از من، و دوستان ديگر، عکس ميانداخت. من دست کم بيست قطعه عکس دارم که جلالي، به تناوب، از من گرفته است؛ از جمله عکسي که روي جلد کتاب آخر من «عشق کشي» چاپ شده است. دوهفته قبل از آن که جلالي دچار عارضة سکتة مغزي شود ما يکديگر را در همان کافة کوچک ديديم. نيم ساعتي نگذشته بود که جلالي دوربين عکاسياش را از کيف چرمياش درآورد و، طبق معمول، از من عکس انداخت. بعد دوربين را به يکي از مشتريهاي جوان کافه داد وآمد کنار من نشست، و از جوان خواست که از ما عکس بيندازد. وقتي جلالي دوربينش را توي کيفش گذاشت با خنده به من گفت: وقتي که مُردم اين عکس را چاپ کن تا يادي از من کرده باشي، اگر نخواستي نگو که شاعر خوبي بود، اما بگو آدم خوبي بود! گفتم: از کجا معلوم که من زودتر غزل خداحافظي را نخوانم؟ بار آخر که او را ديدم درست يک شب قبل از آن سکتة مرگبار بود، در پاتوق او يکديگر را ملاقات کرديم. همين که نشست کيف چرمياش را باز کرد. من خيال کردم باز هم ميخواهد عکس بيندازد. اما پاکتي از توي کيف درآورد که سه قطعه عکس در آن بود. دو قطعه عکس که چهرة من بود، و عکسي که ما را کنار هم، شانه به شانه، نشان ميداد. آن شب وقتي از هم جدا شديم آن حرف را باز تکرارکرد: يادت باشد که چه بهت گفتم، وقتي مُردم آن عکس را چاپ کن. و تا آخر آن جملة شوم را گفت. انگار به «مرگآگاهي» دست يافته بود.
26 و 27 دي 1378
منبع تارنمای دیباچه
www.dibache.com
|
|
چهارشنبه 14 بهمن 1388 - 13:09 - نویسنده: محمد بهارلو - بازدید خبر: 92
دسته: ویژه نامه ی ققنوس - نظرات:
0 نظر |
|
|