صفحه اصلی | خبر | فرهنگ و هنر | سياست | اجتماع | ورزش | درباره ما | ارتباط با ما

فهرست


امکانات ويژه


لينکدوني

٭  داستان

توفان درون
حميد رضا اکبري (شروه)
باد بوره مي كشيد ميان نخلستان ولا به لاي شاخه ها مي پيچيد. زردي خورشيد تا لبه بام آمده بود.زن با مو هايي حنايي وپنچه هايي زمخت،تكيه به نخل داده بودوحصير مي بافت.

-چقد دير كردن،بايس حالا مي اومدن.زير لب گفت.با صداي در برخاست.
كلون در را انداخت، لبخند زد و گفت:
-دلم شور زد،گفتم نمي يان!
مرد با هيكل درشتش تو شد.زن پرسيد:براهيم بات نيس مگه؟
خليفه پكر در جواب گفت:
گذاشتمش تو خور سر جهاز بمونه،پيش سالم وبقيه.
زن برگشت سر جايش وادامه داد:
-موتورش درس شد؟
- نه بوا،ئي موتوري كه مو بينم،خرج داره.
خيري مشغول بافتن كه بود،دست از كار كشيد،سرش را بلند كرد،انگار چيزي يادش آمده باشد.
-راستي سيد گفت سري بهش بزني.
مرد دستي به موهاي فرفريش كشيد،نگاه به چهره آفتاب سوخته زن انداخت وپرسید:
-نگفت برا چي؟
-نه !
خليفه آبي به دست ورويش زد،رفت به اتاق.بيرون كه آمد،كنار

خيري نشست.سيگاري آتش زد وميان لبهايش گرفت.

-سيد ول كن معامله نيس،حتما ميخواد براش آدم رد كنم،فكر رسوائيش نيس!
پريار مي گفتن خوش رفته لومون داده،وختي بهش گفتم،قسم خدا وپيمبر كه مونبودم و...
خيري توي حرف خليفه دويد:
-حالا برو پيشش،تا به وخت اوقات تلخي پيش نياد.

-باشه ميرم،اينم برا خاطر تو.
زن دست از كار كشيد،نگاهي به چهره گندم گون مرد انداخت

-اما جلدي بيا!
خليفه از قاب در بيرون زد.
ستاره هابه آسمان هجوم آورده بودند.صداي باد از قوت افتاده بودوتاريكي همه جا دويده بود.از خم كوچه ها رد شد،مقابل دری ايستاد.پلكهايش را بر هم چلاند وبا مشت گره شده چند ضربه به درکوبید.با صدايي بخودش آمد.
-سيد خونست؟
دختری در را باز كرد،دستي به مقنعه اش كشيد.خليفه چشمهاي ميشي اش را به دختر دوخت وسلامي داد.
-با بوات كار دارم!
دختر نگاهش را زير انداخت،لته در را بيشتر كشيدوجواب داد:بفرماين،بوام انتظارتون مي كشيد.
به پيشبازش سيدلبخند بر لب،از روي تخت پايين آمد.نگاهش را به نگاه خليفه گره زد.
-خوش آمدي،پيغام رسيد،ها!
-ها سيد!انشاء ا...خيره...خليفه روي جاجيم فرش شده روي تخت نشست!
سيد دستي به شال سياه دور سرش كشيد،ودر حال قليان دود كردن آهي سرداد.
-ئي هوا هم ساسمون رو در آورده.خليفه نگاهی به خرماهاي آونگ نخل حياط انداخت،لبخند خشكي زدوگفت:اي بوام بچه دريا وئي حرفا سيد!؟
سيد خنده اش گرفت،دستي به شانه خليفه زد،قليان را تعارف كرد وگفت:خب،شنفتم جهازت تو خور مونده!؟
شرجي شده بود.خليفه قليان را گرفت،پك محكمي زد.چيزي جلوي گلويش را گرفته بود.نمي توانست دود را قورت بدهد.سرفه اي كرد ودر سينه اش سوزش شديدي حس كرد،با كمي مكث گفت:
ها سيد!موتورش خرابه.وسرفه سختي سر داد.سيد چشمهاي خمارش را مالش داد وگفت:
-درس مي شه،اگر خودت بخواي،انشاء...!
***
نگاهش را به خيري داد،خواب پلكهايش را برده بود.باقي حرفش را خورد.پلكهايش را بر هم نهاد.هوا بوي نم مي داد.هنوز ساعتي نگذشته بودكه با صداي كوبيدن درهراسان شد.چشمهايش را ماليد.خيري هم از خواب پريد..كلون در را انداخت،سالم بود.صورتش رنگ داده بودونفس نفس مي زد.خيلي دويده بود.بريده بريده چيزي به خليفه گفت ورفت.خليفه تو آمد،رنگش پريده بود.توي چشمانش رگ خوني زده بود بيرون.گرمي هوا را بيشتر حس مي كردواز نگاهش اضطراب مي باريد،يكسره به اتاق رفت.بيرون كه آمد،خيري روي جا نشست،با خستگي كه از بد خوابي بود،پرسيد:

-ئي وخت شو كجا ميري؟!
مرد لرزشي تند در تنش حس مي كرد،با گيجي ودلهره گفت:
-ميرم درمونگاه!!
نمي خاست بگويد،گيج شده بود،زن منگ وهراسان از جا پريد،وذهنش رفت پيش ابراهيم.با صداي بغض آلود ولرزان گفت:ابريم...
عبايش را سر كرد ودنبال خليفه زد بيرون،كوچه ها خلوت بود.صداي ناله خيري توی شب با پارس سگها همراه مي شد ودر فضاي سنگين وسربي مي پيچيدودر گوش سنگين مي نشست.

درمانگاه جا شوهادوره بودندودر گوشي،دهان مي چرخاندند.تنها صداي پچ پچشان مي آمد،تو شدند،دهانها از پچ وپچ افتاد.از دهان ابراهيم كف بيرون مي ر یخت؛ می لرزیدوناله هاي دلخراشي سر مي داد. دستهايش را گرفته بودند.خليفه طاقت نياوردورويش را گرداند.بدنش مور،مور مي شد.خيري وقتي صحنه را ديد،جيغ كشيد وبه سر وصورتش مي زد.
-اي بوام،اي رودوم،روزم سياه،اي رود،اي رود...
اشكهاي جمع شده در چشمان خليفه،چشمانش را آتش مي زد.با دستپاچگي گفت:
-چي سرش اومد ها!؟
يكي از جا شوها كه صورتش به سرخي مي زد،با صداي لرزان گفت:
-از قماره كه در اومد..يهو ولو شد وسط حهاز!
پزشك وارد اتاق شد.همه را بيرون كرد.دستهاي ابر اهيم را به تخت با طناب بستند..دقايقي بعد ديگر صدايش نمي آمد..اما هنوز زنجموره های خيري گوش را می خراشید .خليفه روي زمين زانو در بغل چمباته زد.اشكهايش بر گونه هايش شيار مي زدوبر پيراهنش فرو مي غلتيد.توي دلش آتش بود.
****
روز شب را بلعيده بود.خليفه كنار خيري نشست وسيگاری دود آتش زد.ابراهيم هنوز روي جا پهن بود.
-ميگم به خير رد شد!
خيري با صدائي خسته گفت:
-دكتر گفته چيزيش نيس.ميگم ببريمش پيش ملا عباس!
خليفه ابرودر هم كرد.نگاهش را از آتش سيگارش چرخ دادرو به خيري گفت:
به ئي زودي يادت رفت؟اي روزگار.
خيري تلخي شديدي در دهانش حس كرد.خليفه با همان صداي رگه دارش ادامه داد:
-چي بهش داديم،بدبخت خدا نمي خواس،به زور چيونديم تو دهنش.با دستهاي خودمون خلاصش كرديم.اگه حالا بودش موئي طور نبودم.یه ور دستي داشتم.چطور ازدهنش خين(1) مي زد بيرون،يادته،ها؟اشك توي چشمانش جمع شد.سعي كرد پشت دود سيگار،چشمانش را پنهان كند.اما با نرمه بادي كه مي آمددودها مي رقصيدند توي فضا.خيري زل زد توي چشمانش:-هر وقت مي اومد يادخالومي افتادم. داغ به دل شدیم ...حرف دهانش خلاص نشده بود،كه با صداي ابراهيم از جا جستند.
ضجه مي زدوچنگ به موهايش مي انداخت.خسته كه شد، دراز کشید وتف از دهانش بيرون زد.خيري خشكش زده بود.خليفه بالاي سر پسر آمد،پاست كردونگاهش را به چشمهاي -خاكستري ابراهيم دوخت وناليد:
-خاك به سرم شد.روم سياه،چه كردم،اي بخت ... وسر مي جنباندوقطره هاي درشت اشك گونه هاي زخمي اش را سوز مي داد.همسايه ها همه جمع شدند.خليفه را كه ديدند،فكر كردند كه
ابراهیم مرده.
***
سيد وملا احمد سلامي دادندوكنار خليفه توي هشتي نشستند.سيگار دود مي كردوتوي خودش بود.سكوت بود.سكوت گوش سيد را آزار مي داد:نگاهي به خليفه دادوگفت:-مو تازه شنفتم،از كي ئي طوره؟
خليفه نگاهش را از زمين گرفت ودوخت به صورت سيد.
- او شو كه اومدم پيشت،وختي برگشتم،هنوز خواب چشمم نرفته بودكه خبرش آوردن.
ملا احمد زير لب كلفتش استغفروا...يي گفت ودر حالي كه تسبيح مي انداخت،به چشمهاي سياهش شكلي دادوگفت:-ئي طوري كه هست باد(2)مركبش كرده!خليفه نگاه خسته اش رابه تسبيح ملا انداخت ودر حالي كه در دلش آشوب له له مي زد دهان گشادش را چرخي دادوگفت:-فكرشو مي كردم.با كمي مكث ادامه داد:
سيد!فكرامه كردم،با خودم مي برمش كويت،با آدمات،اونجا بهتره،ميگن باباهاشم اونجاست،ميرم پيشش....ودوباره پكي به سيگار زدوخيره شد به پيش هاي پهن نخل توي حياط وحصيرهاي نا تمام خيري كه تكيه ديوار بودند.سيد كه در انتظار این حرف بود.نفس نكشيد تا صورتش رنگ عوض كرد.حالت نگران به چهره گرفت وادامه حرف خليفه را گرفت.
-ها بوام،آدم بايد بره دنبال درمون درد.
ملا احمد نگاهي به سيد انداخت وتكاني خورد ،گفت:
-انشا ءا...بخير بگذره ..دستي به شال سبزش کشید. مي خواست دوباره چيزي بگويد كه صداي دلخراش ابراهيم بلند شد. خليفه پيشاني به دست گرفت وناليد.خيري هم مويه كرد.سيد از ضجه هاي ابراهيم در گوشش لرزشي احساس مي كرد،بي اختياربه خليفه تند شد:
-خودت راه درمونه مي دوني، په چرا در مونش نمي كني ها!
***
سيد روي فنه(3) لنج نشسته بودونگاه به دريا مي اندخت،آفتاب صورتش را مي سوزاند.خليفه از قماره درآمد.سيد چرخي خورد وگفت:
-آفتاب سيزده هميشه داغ بوده .خليفه كه لبخندي خشك گوشه لبش را پر كرده بود،سري تكان دادوگفت:
-موتورشه استايدو خوب درس كرده ها!
سيدكه ازدوسه(4) لنج تا مي شدجواب داد:
-ناخدا،بگو دس مريزاد...
خليفه تنش از گرما كرخت شده بود.عرق نشسته بر پيشاني اش را گرفت و رو به سید گفت:
-سيد،ايوبته بسپار دس خودم واشاره كردبه سالم تا موتور لنج را روشن كند.
موتور كه روشن شد.لنج تكاني خورد.خليفه هنوز ذهنش براي ابراهيم مي پريد،پيش باقي توي قماره بود.دريا آرام بود وآسمان ابري،لنج سينه آب را مي شكافت وجلو مي راند.توي قماره ايوب و دو نفر ديگرکنار ابراهيم بودند.صدایي نبود،تنها صداي سلالها(5) مي آمدودرگوش مي نشست وصداي آبهايي كه خودشان را مي زدند به تنه لنج.
خيري براي بدرقه نيامده بود،خليفه سفارش كرده بود.تنها سيد از كنار ساحل پر شن بدرقه شان كرد،آنهم بخاطر ايوب.از ساحل تنها تل عاشقون(6)نمايي داشت.سالم رفت روی فنه نشست وخيط انداخت.ايوب هم از قماره بيرون زد وكنار خليفه كه مات دريا شده بود،ايستاد.ابرها جمع تر شده بودند.
نگاهي به آسمان انداخت،خليفه گفت:
-خدا كند به سلامت برسيم.
سالم با خيط بازي مي كردوزياد تكانش مي داد.ايوب نگاه ملايمش را به سالم انداخت.
-سالم ئي همه تكونش نده،فرار مي كنن ها،بذار آروم بمونه.
سالم تكاني به هيکل پرش دادودر جواب گفت:
-حالم گرفته دريا به ئي پهني انگار ماهي نداره،ديشب رفتم خضروالياس(7) حتمن بايد بگيروم.
باخيط ديگر بازي نكرد.وزد به شروه.با صداي كلفتش،داغ مي خواند.
بيا جا نادمي ترك جفا كن دل خوش كرده ما را دوا كن
بيبين آميزش پروانه با شمع بت فايز تو همرحمي به ما كن
خليفه دلش رفته بود پي فايزوزير لب چیزی زمزمه مي كرد.
مرا در پيش راهي پرزبيم است از اين ره در دلم خوني عظيم است
دلش كمي آرام گرفته بود:نگاهي به سالم انداخت كه دهانش ديگر به شروه باز نبود.
-مي برمش كويت،اول سراغ عيسي رو مي گيرم،بعد جاي بابا هاشم رو ازش مي پرسم،بابا هاشم هر چند روزكه بگه ميمونم تا وختي كه مجلسش(8) تموم بشه.
-ناخدا بمبك(9)!
خليفه نگاهش را داد به دريا گفت:
-بمبك شومه،خدا بخير رد كنه!.
موجي بلند خودش را به پهلوي لنج ماليد.توي قماره ابراهيم سرش درد گرفته بود.آفتاب توي دريا فرومی رفت.ابرها فشرده تر شده بودند.سالم كه خسته شده بود،از جا برخاست،خيط را كشيد بالاوبا صداي بلند گفت:
يه چمو(10)هم گيرمون نيومدو توي قماره برگشت .
شب از نيمه گذشته بود.كه صداي لرزان سالم بلند شد:
-ناخدا ،براهيم!!
پسر بخود مي پيچيد،مثل مار زخم خورده و ناله مي كرد.آب دهان وبيني اش يكي شده بود.صداي رعد بلند شد،انگار آسمان می خواست فرو بريزد.خليفه با لرزش صداي سالم هراسان شد،سكان را در دست يكي از جا شوها دادوداخل قماره شد.ايوب با پارچه اي اطراف دهان ابراهيم را پاك مي كرد،حا ل يكي از مسافرها بهم خورد.صداي رعد وخروش آب با هم يكي شده بود.موجها شلاقي به تنه لنج مي خوردند،ولنج را مثل گهواره مي جنباندند.هيچ چيز معلوم نبود.چشمهاي ابراهيم برگشته بودوتنش سردشده بود.خليفه با لرزشي كه در بدن داشت از قماره بيرون زدوبغضش را فرو مي خورد. توي دلش چيزي سخت ترازتلاطم دريادر خروش بود.باد موهايش را به هم می ریخت .سالم هم بيرون آمد،نگاهي به هم انداختند.خليفه با بغض گفت:
-وا مي گرديم سالم!وا مي گرديم.!
صداي جا شوئي كه سكان دستش بود،از ترس به فايز كمي بلندبود.
يقين روز از دل تقدير فايز به آب غم عجين گرديده خاكم
گله از تو نباشد يار زما نيز شكايتهازبخت واژگونست


((پي نويس))
1- بر وزن كين-يعني خون
2-زاربه شخص جن زده می گویند
3-جلوی لنج را می گویند
4- نوعی تخته بزرگ
5-نوعی پرند ه در یایی در جنوب
6-محلی تاریخی در بوشهر
7-نام قدم گاهی در آبادان
8-مراسمی که برای بیرون کردن زار از تن بیمار جن زده می گیرند
9-در جنوب به کوسه بمبک می گویند .
10-نوعی ماهی سبیلدار که قابل خوردن نمی باشد .

جمعه 07 فروردين 1388  -  14:05 - نویسنده: حميد رضا اکبري (شروه) -  بازدید خبر: 82
دسته: ویژه نامه نوروز 88 - نظرات: 0 نظر


نظرات شماهیچ نظری وجود ندارد
ارسال نظر
نام
ایمیل
وب سایت
نظر شما
 

در شهر شنیدیم


Online Bairami News

 

Copyright © 2007 Bairami.com
طراحی و راه اندازی شده توسط شرکت يک‌ضرب