|
|
٭
شعر |
|
احسان مهدیان
مجموعه خاکریزها
اینجا دور دیگر جهان بر محور تفنگ می چرخد و جایی که سرود شهادت از حنجره خاکریزهای سبز بلند می شود و هر کوچه نام شهیدی را در خود جای می دهد و کسی را یارای چشم بستن نیست !!
من در داستانی که دوستتان دارم اجازه می دهم به مردانی فکر کنید که عاشق بودند
تا ما عاشق بمانیم
خاکریز اول :
سرخ رگ ها
درجنون شب هایی که مین
در چشمانم شعله ور است
می خواهند
پرده از زندگی بردارند
تا در راهی که خیبر ، الی بیت المقدس
و رمضان برای فجرهشتم می رقصد
به آب بزنم
تنم در لخته های قعر کوسه ها خوابید
تا یتیمی گرسنه شب را به صبح نرساند
تا قیافه ای درهم برای چانه زدن
از مرزی که خاک را نشانم نداد
شیطان تا انتهای وحشت مدام
در دل خاکریزها دست و پا بزند
خاکریز دوم :
ای رفیق لحظه های نماز آخر
من ابتکار سجده ای بر آب را
در سُلوک انفجارها نوشتم
و تو با ابرهایی که نوید باران دارند
بر سر زمین تشنه اشکهایم ببار ببار ببار ...
« ای باران ببار ...
خاکریز مجدد : «ما خانه نبودیم»
وقتی میروی جایی که درخت می کارند .
میدانی گندم نمی چینند . ها ؟
وقتی حمله کردند ما در خانه نبودیم
حتی بلد نبودیم خاکریز بزنیم
آمدیم رفتیم خانه را پس بگیریم
بقیه سالاد فصل با حرف اضافه بود همراه میزهایی که چیدند
آنطرف گلوله هایی که شیطان داشت سجده می کرد .( می کند )
صورتش رنگ زنی نیمه کاره بود ( هست) شیطانی که من دیدم / بود !
می خواست در آینده اش بال در بیاورد تا فرشته بماند
چطور آتش بیاورم برای آبی که افروخته ایم ها ؟؟
حالا یک آواز تر کُن ازگلویی که در باران آمد
سنگر ها دیگر خانه ای شده اند دل نبریدنی !
آن مرد که صاف روی مین داشت می رقصید
برای عروسی که به افتخارش معبرها را رنگ حنا گرفته
و قد همه دل بستگی هایش خندید
تنم بوی خون میداد و رفت در بغل سینه هایی که می خواستند وتو شوند / نشد !
حالا این خیابان را گرفته ام همراه تنم که بوی خون می دهد هنوز
همشهریانم فقط سلام از بغل دهانشان می گذرد
هروقت دستی به گدایی به طرفم می رفت دوباره زخم تنم می سوزد
وقتی بنز سفید از بغل گوشم می گذرد دستها را جلوی سرم گرفته خیز می روم
و باز ...
با ابروی غزل در دیوان حافظ فال می گیرند !
خاکریز سوم :
تو می دانی و می دانم
دختران جنوب را خواهران سپیده ای در راه
با بستری از خونابه های مکرر جهیز کرده اند
تا نخل های سربه فلک کشیده
سایه بر خاک تفتیده ی شما بگستراند
من قمقمه هایی از آب آبادان برایتان می آورم
با لبخندی از گونه های خرمشهر
بیا بوسه ای بر اشتهای هویزه بزن!
که تنم را در این شهر به غارت بردند
*
من از یاد نبرده ام که هنوز
کودکان رود های باختری تشنه اند
و آب در خیمه ها امان از شما برید
از یاد نبرده ام که اینجا عاشوراست
و خدا کند در شبی که چراغ ها خاموشند
چشم ها تاریک و ...
پاهایم نلرزد
من خطابه ای از لحظه های شناور علی (ع) را
از یاد نمی برم
که همه را یکجا در دشتی پر از شقایق
همراه قطره های بیرون زده از روزنه ترکش
می کارم تا کسی را یارای حرام خوردن نباشد!
تشیع جنازه خاکریز چهارم :
حالا سوره حمد را 3 بار بر بالین خودم قرائت می کنم
دیگر از خیابان های پر از هم همه ی خرید عبور نخواهم کرد
از اتاق های مبله با موزیک تایتانیک عـُق می کنم
*
گرمای مفصل از حوالی اندام شهر می گذشت
و تو شهید دستهایی که نمی شناسندت
تا امام زاده یحیی در ساری راه طولانی بین تو و این شهر
در غربتی کبود با حسرتی که بود
لابد هفت تپه در تنهایی خود غرق است
و تو در این شهر خاکریز می زنی !
*
حالا خودت را زیارت کن
بیا تا بر جنازه ای که حاصل جمع جهان بود
دو برج بسازیم و در هوا ، میان این همه جنون گاوی
مرگ های دسته جمعی یا ...
من شنیدم برای زمین گوری کنده اند به اندازه زمین
وقتی بغداد می خواهد بلرزد
کابل در راه نیویورک عطسه می کند
روی هر کوچه نا م شهیدی لانه کرده است
حالا فصل هجرت است آیا ؟
چه کسی می گوید زندگی زیباست ها ؟
زندگی زیباست ! وقتی پسرم بداند با یک قمقمه آب می شود
تمام شقایق های دشت عباس را سیر آب کند .
زمان دوران شد و مغز جهان در خاورمیانه ترکید بی آنکه خونی از دماغه کشتی بیرون بزند اما می دانیم که دنیای ما به قد اُحـُد بلند است و می دانم کسی از دیوانه ها نمی پرسد موجودی حسابتان چقدر است !
لیلا مشقف
چشم هایت را پس بگیر!
این دکمه ها پای هیچکس نمانده اند.
باید برای جای خالی اش فکری بکنم.
کمر بسته به خم همین کوچه تا آسمان آسمان است برای خودش بریزد
حتی اگر صدایش نکنی باران!
پرهای این بالش خیس هم باشد برای پریدن حاضرم هر صبح..
خودت گفتی سبک سفر کن، نگفتی؟
باید برای جای خالی ام فکری بکنی.
تیتر روزنامه ی عصر را به ناف این قلم بستی ... دست کم شاعرم ، نه؟
وقتی شعر دروغ بزرگی ست دیگر جای خالی که فکر کردن ندارد!
در خودم بزرگ نیستم وقتی هنوز راه به گل های چادری داده ام ، گم نشوم.
حالا این تو و این زنی که دارد توی این شعر راه می برد به عکس
قبول ندارم که زمین گرد است و کوه به کوه می رسد
یا باید سرسره را جای دیگری بازی کرد
من این ساعت را به چین دامنم کوک می زنم
کافی ست کمی به ( جای خالی ام ) فکر نکنی
اصلا خوابم را به جای همین چشم جا کن!
راه دوری اگر رفته ام ، کسی به دادم نرسد لطفاً!
از مردانگی ِاین آدم سرش را به کدام دیوار بکوبد زمین ؟
من مثل یک جوش ِ بد در شکم ِ صاف ِ رو به رو لیز خوردم تا این تشت
و درست از همین جا تا پای ماهی تابه ای پر از جلز و ولز یک زن ایستاده ام
حتی وقتی جای خالی ات را با خود می برم.
خسته نیستم اگر با نگین های این ویترین مسخ نشوم
از بلند ترین چوبی که حراج می زنند
با خیال خودت ترفند تازه تری بساز!
چیزی که پشت ابر نمی ماند منم
با علامت سوال پشت سرم …
فاضل شیرزاد فر
نگفتم عاشقت شدم !
با همه ي چيزهايي که ديده اي
در بي کسي هايي که گفتي
در بي قراري هايي که نيامدي
پرده هايي که مي خواهد از نمايش بردارم
بازيگر اصلي تو هستي ؟
...
نقشي که نداري در انگشتم ريخته
روي سنگيني اسمي که حک کرده ام
بلند شو !
نمايش تمام شد عزيزم
دنبال نقش ديگري برايم باش!
(2)
مهم نيست
در شناسنامه ام کوپن چند نفر نشسته باشد
کافيست دل داده باشي به اسمي که در
برگه هاي نامه ام نوشته
من خواب ديدم که چشمهايت چپ شده
و در همسايگي ام در خوابي رفته اي
هيچ سگي پارس نمي کند
سلماني براي ريش گردنم را مي زند
و ريش براي مرد بودنم بلند شد
چار زانو مرا صدا کن
صدايي که شب از گلو بيرون نمي دهد
فردا پيري بهار را در باد داده ام
راحله حدیدی
زبانی تا می خورد تا
وو........ وول که درازی اش به تو قد نمی دهد
شکم می کند که می روم از آب می رسم
روی همین که از سکه ها خط می خورد بردی؟
تو بردی !!!
تا سر بقال را تاس بخرم و فال بمالم به این دیوان
شیره ایی ها از پاکتی که روز را روزی به چند؟ چند !
(شانسی- شانسی) ؟
آب از روی کلمه سر رفت نیامدی که سر به سرت بگذارم
کلمه از سر رفت باز هم آسمان به زمین نگاهی ندارد
از چشم های تو که بیرون نرفته ام
چشم های تو در این کاسه جا افتاده جا افتاده
تو در توی سیاه و سفید این تلویزیون مجانی است
در لاکم همین که پشت می کنم آب می کشم به دریا
باران از صفر هم بالاتر می تواند عاشق نباشد
شعری با یک اتوبوس یا پا در رکابی که شاگرد
دراز می کشم با اینکه تنم به روی زمین نیست
زمانی به چین نقطه... به اندازه ای هست که نباشد
فعلن از فعل بگذریم
باران پشت خط است.
لیلا حکمت نیا
سر و گوش لیلای نخودی را به آب ندهم ... چه كنم؟
از کودکی مخم مانده که تاب دارد و دلم که تاب نمی آورد.
سرسره ها بی تقصیرترند
کفش هایم به ریگ عادت ندارد ......سنگ نزن !
بچگی ام از دهان همین موریانه بيرون زد تا جائي كه بيرون زد.
سیاه نه ... سپيد ؟ .... نه ... خاكستريم كن!
از تو بر می گردم که گشته باشم ...بچرخ !...
هر دایره ای که زمین نمی شود عزیز خودت بچرخ!
گردنم از اين استخوان گرفته تا مو نمی زند
نمی آید /می آید/ آید ....اصلاً چی عایدت می شود ؟ها ؟
درجدال جدول خیابان پای قلم شده ام حل شدنی است
بزرگ شدم که بدم بيايد از همـ/سایه ها
جانماز از همین آب بزند بیرون
کفر نگويم کفاره مي دهم ـــــــ به جهنم!
آتش آتش به جانم که خر/ منم !
می ترسم !
از اين همه گرمائي كه عاشقم شده بماند!
( هنوز قافی مشترک در من در تو به غلط کردن می افتد )
گره گره نگاهم به چشم هایت کور شده
هر چه قدم بلند تر دلم تنگ تر مي زند
روده ها محض پیچاندنت راست نمی روند ....بیشتر بمان!
به گردی همین کره ، توان ماندنم نیست .... مي فهمي؟
باید گرگ نشده این روزها ... توبه !
من سال هاست انگشت اجازه ام بالای دست زیاد می رود .
دلت را گرفتم که دل گرفته باشم ــ باشد ؟!
|
|
جمعه 02 اسفند 1387 - 13:26 - بازدید خبر: 234
دسته: پرنیان - نظرات:
0 نظر |
|
|