|
|
٭
گفتگوی غلامرضا شبانکاره با فرامرز دهگان (دهقان) داستان نویس و منتقد: |
|
صفدری اگر صفدری بماند نام همیشه ماندگار داستان ایرانی خواهد بود
ققنوس- فرامرز دهگان (دهقان ) در سه حوزه ی شعر، داستان و نقد ادبی سالهاست که قلم می زند. با قلم خودش با او بیشتر آشنا می شنویم: "من دریک صبحگاه پاییزی « آبانماه 53 13» در روستای زاهدان فسا و در یک خانواده ی کشاورز به دنیا آمدم . در حال حاضر با مدرک کارشناسی فیزیک کاربردی مشغول به تدریس فیزیک می باشم . دو مجموعه داستان با نامهای ماه توی آفتابه و بازگشت آقای حقانی و دو مجموعه شعر با نامهای شاعرک و آن صدا چه بود که رمبید ؟ و تعدادی شعرها و داستانهای پراکنده محصول سالهای فعالیت ادبی من بوده اند که هیچکدام از این کتابها اقبال انتشار نیافته اند و در حال حاضر مشغول کار بر روی رمانی به نام « هم غم بخور هم غم مخور » هستم که نگارش اولیه اش رو به پایان است . در زمینه ی نقد هم فعالیت داشته ام که در مجلات ادبی سراسری و جنوب ایران منتشر شده اند" دهگان مدتی است وبلاگ شخصی خود را به آدرس www.zartoshteshoma.blogfa.com راه اندازی کرده است.
متن زیر گفتگوی غلامرضا شبانکاره با فرامرز دهگان است که درباره ی جایگاه ادبی و آثار محمدرضا صفدری انجام گرفته است.
موقعیت و جایگاه محمدرضا صفدری را به عنوان نویسنده یی از نسل سوم داستان نویسی ایران چه گونه می بینید و ارزیابی شما از موقعیت ایشان چیست و چه چیزی او توانسته به دانش و تجربه ی داستانی ما بیافزاید؟
قبل از هر چیز از شما می خواهم به من اجازه بدهید چون صفدری را بیش از اندازه دوست دارم در این مصاحبه از تکیه کلامها و ادبیات شفاهی مخصوص خودم استفاده کنم . آقای شبانکاره لازم نیست برای شما توضیح بدهم که من بوشهر را خانه ی خودم می دانم و آدم توی خانه ی خودش خیلی رسمی حرف نمی زند این است که اگر در ادامه دیدید صحبتهایم از اخلاق نقد عدول کرد علتش صمیمیتی است که هست و من می خواهم پر رنگ تر هم بشود . پس با تمام عشق و علاقه ای که به بوشهر و علی الخصوص شخص محمدرضا صفدری عزیز ِ نادیده ام دارم ، با همین زبان خودم باید بگویم که از دید من صفدری ِ سیاسنبو اگر قدرتمندترین نویسنده ی نسل خودش نباشد دست کم یکی از بهترینهاست . من با سیاسنبو زندگی کردم . صفدری را به اندازه ی هدایت دوست داشتم و هنوز هم دارم . انقدر تحت تأثیر سیاسنبو بودم که بعدها در تنظیم و پردازش مجموعه داستان « ماه توی آفتابه » که هرگز چاپ نشد به شیوه ی سیاسنبو عمل کردم . یعنی چهار داستان کوتاه مستقل را با شخصیتهای یکسان و وقایع مرتبط پیش بردم . این الگو را از سیاسنبو برداشتم . اما رمان او « من ببر نیستم .... » بدترین رمانی است که من در تمام عمرم دیده ام . تمام نقدهایی که آن روزها روی این کتاب در آمد و من دیدم همه تعارف و مماشات بود . یا فهمیده بودند و دلشان نمی آمد بگویند صفدری در این کار افت شدید داشته یا عمدا ً می خواستند او را در جریان خودی وارد کنند و از قبلش تأییدی برای خود بگیرند . نمی دانم شاید نقدی واقعی هم بوده و من ندیده ام . اگر جایزه نگرفته بود شاید من هم با این تأکید نمی گفتم بدترین رمانی است که دیده ام . شاید می شد مثل خیلی های دیگر از کنارش گذشت ولی برای بار سوم می گویم به هزاران دلیل که می شود اگر وقت باشد در موردش صحبت کرد این بدترین رمانی است که من دیده ام و متأسفانه متأسفانه جایزه هم گرفت . اما حالا اینکه صفدری چطور تأثیر گذار بوده شاید زود باشد که قضاوت کنیم چون این نسل حالا حالا ها تازه نفس و قبراق خواهد نوشت . پنجاه سال که برای نویسندگی سنی نیست . تا اینجای کار فقط در مورد خودم می توانم بگویم صفدری داستان نویس در کار نویسندگی من این تأثیر را داشته که بی اندازه دوستش دارم و نسبت بهش نوستالژی پیدا کرده ام و درست به همین خاطر آن رمان حالم را بد می کند . عصبانیم می کند .
به گمان شما ردپا یا میراث فرهنگی و ادبی کدام یک از نویسندگان ایرانی را می توان در آثار صفدری دید؟ برخی اعتقاد دارند از جمله آتشی و ... هوشنگ گلشیری و کارهای او بر صفدری تاثیر گذار بوده است؟ نظر شما چیست؟
خب این نسل سومی ها در واقع شاگردان بلافصل گلشیری هستند . هر کس هم از این به بعد داستان می نویسد نمی تواند گلشیری را دور بزند ولی اگر هم بپذیریم صفدری شاگرد گلشیری است شباهتش به استاد خیلی کمتر از بقیه ی همشاگردیهاست . اینها نسل وحشتناکی هستند . متولدین پنج شش سال اول دهه ی سی را نگاه کنید ! ابوتراب خسروی ، مندنی پور ، صفدری ، طاهری ، منیرو ، معروفی و ... همان هفت هشت نفری که خود گلشیری انتخاب کرده بود. چه تنوعی ! چه آثاری ! کاش با فاصله ی بیشتری نسبت به اینها متولد شده بودیم . خیلی سخت است از زیر سایه ی اینها در آمدن . نسل چهارم کارش از خود اینها سخت تر است . گلشیری سبک خاص خودش را داشت و اینها هر کدام صدای خودشان را دارند . اتفاقا ًمن شباهت تکنیکی بین کارهای صفدری با کارهای گلشیری کمتر می بینم . از لحاظ فضا و جنس آدمهایشان هم فاصله دارند . گفتم صفدری جنوبی است و طبعا ً شباهتش به جنوبی ها زیادتر است . از جمله چوبک . دولت آبادی هم به نوعی بومگراست منتها از بومی دیگر . یک چیزی بگویم که شاید کمی شگفت زده تان کند . فضای برف و بوران سمفونی مردگان با آن جنون آدمهایش به من همان حسی را می دهد که فضای دم کرده و خفه کننده ی جنوب در رمان صفدری . آخ که اگر محمدرضا لقمه را دور
موقعیت و جایگاه محمدرضا صفدری را به عنوان نویسنده یی از نسل سوم داستان نویسی ایران چه گونه می بینید و ارزیابی شما از موقعیت ایشان چیست و چه چیزی او توانسته به دانش و تجربه ی داستانی ما بیافزاید؟
قبل از هر چیز از شما می خواهم به من اجازه بدهید چون صفدری را بیش از اندازه دوست دارم در این مصاحبه از تکیه کلامها و ادبیات شفاهی مخصوص خودم استفاده کنم . آقای شبانکاره لازم نیست برای شما توضیح بدهم که من بوشهر را خانه ی خودم می دانم و آدم توی خانه ی خودش خیلی رسمی حرف نمی زند این است که اگر در ادامه دیدید صحبتهایم از اخلاق نقد عدول کرد علتش صمیمیتی است که هست و من می خواهم پر رنگ تر هم بشود . پس با تمام عشق و علاقه ای که به بوشهر و علی الخصوص شخص محمدرضا صفدری عزیز ِ نادیده ام دارم ، با همین زبان خودم باید بگویم که از دید من صفدری ِ سیاسنبو اگر قدرتمندترین نویسنده ی نسل خودش نباشد دست کم یکی از بهترینهاست . من با سیاسنبو زندگی کردم . صفدری را به اندازه ی هدایت دوست داشتم و هنوز هم دارم . انقدر تحت تأثیر سیاسنبو بودم که بعدها در تنظیم و پردازش مجموعه داستان « ماه توی آفتابه » که هرگز چاپ نشد به شیوه ی سیاسنبو عمل کردم . یعنی چهار داستان کوتاه مستقل را با شخصیتهای یکسان و وقایع مرتبط پیش بردم . این الگو را از سیاسنبو برداشتم . اما رمان او « من ببر نیستم .... » بدترین رمانی است که من در تمام عمرم دیده ام . تمام نقدهایی که آن روزها روی این کتاب در آمد و من دیدم همه تعارف و مماشات بود . یا فهمیده بودند و دلشان نمی آمد بگویند صفدری در این کار افت شدید داشته یا عمدا ً می خواستند او را در جریان خودی وارد کنند و از قبلش تأییدی برای خود بگیرند . نمی دانم شاید نقدی واقعی هم بوده و من ندیده ام . اگر جایزه نگرفته بود شاید من هم با این تأکید نمی گفتم بدترین رمانی است که دیده ام . شاید می شد مثل خیلی های دیگر از کنارش گذشت ولی برای بار سوم می گویم به هزاران دلیل که می شود اگر وقت باشد در موردش صحبت کرد این بدترین رمانی است که من دیده ام و متأسفانه متأسفانه جایزه هم گرفت . اما حالا اینکه صفدری چطور تأثیر گذار بوده شاید زود باشد که قضاوت کنیم چون این نسل حالا حالا ها تازه نفس و قبراق خواهد نوشت . پنجاه سال که برای نویسندگی سنی نیست . تا اینجای کار فقط در مورد خودم می توانم بگویم صفدری داستان نویس در کار نویسندگی من این تأثیر را داشته که بی اندازه دوستش دارم و نسبت بهش نوستالژی پیدا کرده ام و درست به همین خاطر آن رمان حالم را بد می کند . عصبانیم می کند .
به گمان شما ردپا یا میراث فرهنگی و ادبی کدام یک از نویسندگان ایرانی را می توان در آثار صفدری دید؟ برخی اعتقاد دارند از جمله آتشی و ... هوشنگ گلشیری و کارهای او بر صفدری تاثیر گذار بوده است؟ نظر شما چیست؟
خب این نسل سومی ها در واقع شاگردان بلافصل گلشیری هستند . هر کس هم از این به بعد داستان می نویسد نمی تواند گلشیری را دور بزند ولی اگر هم بپذیریم صفدری شاگرد گلشیری است شباهتش به استاد خیلی کمتر از بقیه ی همشاگردیهاست . اینها نسل وحشتناکی هستند . متولدین پنج شش سال اول دهه ی سی را نگاه کنید ! ابوتراب خسروی ، مندنی پور ، صفدری ، طاهری ، منیرو ، معروفی و ... همان هفت هشت نفری که خود گلشیری انتخاب کرده بود. چه تنوعی ! چه آثاری ! کاش با فاصله ی بیشتری نسبت به اینها متولد شده بودیم . خیلی سخت است از زیر سایه ی اینها در آمدن . نسل چهارم کارش از خود اینها سخت تر است . گلشیری سبک خاص خودش را داشت و اینها هر کدام صدای خودشان را دارند . اتفاقا ًمن شباهت تکنیکی بین کارهای صفدری با کارهای گلشیری کمتر می بینم . از لحاظ فضا و جنس آدمهایشان هم فاصله دارند . گفتم صفدری جنوبی است و طبعا ً شباهتش به جنوبی ها زیادتر است . از جمله چوبک . دولت آبادی هم به نوعی بومگراست منتها از بومی دیگر . یک چیزی بگویم که شاید کمی شگفت زده تان کند . فضای برف و بوران سمفونی مردگان با آن جنون آدمهایش به من همان حسی را می دهد که فضای دم کرده و خفه کننده ی جنوب در رمان صفدری . آخ که
اگر محمدرضا لقمه را دور سرش نپیچانده بود چه کاری می شد این کار ! نقطه هایی که صفدری رویشان دست گذاشته هنوز آن بسامد را ندارند که بگوییم این ویژگی اوست و به مثابه ی سبک شخصی او مطرح کنیم ولی گمان می کنم این قابلیت را دارد که به صدای خاصی تبدیل شود که کم و بیش به یک اندازه از همگان دور و به همگان نزدیگ خواهد بود . امتیاز و وجه متمایز صفدری در میان نویسندگان این نسل چیست و اصولا چه امتیازی را می توان برای او قائل شد؟ ببینید صفدری یک نویسنده ی جنوبی است . شاید جنوبی تر از بقیه ی جنوبی ها نباشد اما در سیاسنبو طنازتر و چابکتر از بقیه است . این طنز و این ورزیدگی در روایتگری هم در حد فلان محل و منطقه نیست بلکه خیلی راحت در حد استانداردهای جهانی در سیاسنبو رخنمایی می کند . دیگر از یک نویسنده چه می خواهید ؟! در دو کار بعدش یعنی تیله ی آبی و آن رمان او بیشتر یک جستجوگر است. به دنبال چیزی است در ماهیت و سرشت جنوب که به گواه این نوشته ها می شود گفت هنوز به درک قابل اعتماد و استنادی از آن نرسیده است.ولی خود همین تلاش ارزش خودش را دارد .اگر بخواهیم او را با نویسندگان جنوب به خصوص بوشهر مقایسه کنیم ، چه وجه تمایز یا تمایزهایی دارد؟ مثلا ً با کی ؟ منیرو ، محسن شریف ، چوبک ، سعید مهیمنی عزیز و دوست داشتنی ؟ این را از من نخواهید چون متأسفانه تمامی آثار این عزیزان را نخوانده ام و از طرفی هم می دانم این مقایسه در خیلی موارد قیاس مع الفارق خواهد بود . مثلا ً قدرت منیرو در کار با فضاهای جادویی است و صفدری بر عکس در فضاهای رئال بهتر کار می کند . بالاخره هر کدام در ژانر خودش قابل بررسی است . همانطور که گفتم نخواهید از من . آن هم در یک چنین مجال تنگی . البته در بالا اشاره ای به آنچه که منظور نظر شماست رفت که فکر می کنم برای اینجا و در حد مطالعات من همان کافیست .
در داستان ها و رمان"صفدری" چه نوع تیپ و کارکترهایی نقش برجسته تر و حضور چشم گیرتری دارند؟
این سؤال ظاهری کلیشه ای دارد اما از یک دیدگاه دارای اهمیت است . از این نظر که دسته بندی های معمول طبقاتی و اجتماعی در مورد طیف شخصیتی ِ کاراکترهای صفدری آنچنان جوابگو نیست . به عنوان مقدمه خیلی کوتاه بگویم که ما شهرهای صنعتی نداشته ایم و از همین رو می شود گفت طبقه ی متوسط شهری هم نداشته ایم . اما این طور نبوده که طبقه ی متوسط نداشته باشیم . آن عده ای که توی شهرستانها و روستاهای ما از رفاه نسبی در هر دوره ای برخوردار بوده اند همیشه تأثیر گذار بوده اند . تأثیری نه دقیقا ً مثل طبقه ی متوسط غربی ولی چشمگیر . مخصوصا ً از مشروطه به این طرف . منظورم همین کسبه و بازاریان و خرده مالکان و استاد کارها و صنعتگران و کارگران هستند که کارگاههای کوچکی را اداره می کردند . آدمهای صفدری از لحاظ خصوصیات درونیشان بیشتر از این طبقه ی شهرستانی هستند .
این شخصیت در ظاهر یک شخصیت پیچیده به حساب نمی آید اما به هیچ وجه رفتار یک شخصیت تخت هم ندارد . تنوع رفتارش حیرت آور و خیره کننده است . گمان می کنم این مدل شخصیت را در خارج از ایران خیلی کم می توان پیدا کرد . اصلا ً آدم ایرانی روانش با روانهای دیگر تومنی صنار توفیر دارد . مخصوصا ً همین طبقه ای که تمام فشارها را تحمل می کند و تقریبا ً تمام بار کشور را هم به دوش می کشد . فراوان پیش می آید که می بینید در یک لحظه حرکتهای خرافی و مدرن را با هم انجام می دهد . کشف این قابلیت در آدمها خودش به خلق شخصیتهایی منجر می شود که تا حدود زیادی بی طبقه اند . هم از لحاظ رفتارهای فردی و هم از لحاظ جایگاه اجنماعی . این طبقه ی متوسطی که می گوییم فقط انگار در کارهای این نویسنده دیده می شود . و صفدری در بعضی موارد بیشتر به جنبه ها و باورهای خرافی این طبقه می پردازد . صفدری قابلیتها و توانایی
های ذهنی و فکری آدمهایش را کشف می کند . به ما یاد آور می شود که ظاهر افراد ممکن است ساده تر از افکارشان باشد یا بر عکس . ممکن است مدرنتر یا مرتجع تر از آنچه می بینیم باشند . آدمهای صفدری با ظواهر ساخته نمی شوند بلکه آنها را باید با روحیات و اعمالی که در شرایط خیلی خاص از خود بروز می دهند شناخت . همین پسرکی که دنبال تیله می دود و شیطنت می کند خودش یک محصول دوره ی مدرنیزاسیون جنوب هم هست . عنصری است از دوره ی گذار از اسطوره به دوره ی مدرن .در آن داستانی که پلنگی آمده وضعیت را به هم ریخته شخصیت آن زن نیمه دیوانه خیلی حرف ها دارد . می خواهم بگویم شخصیتهای صفدری یا هر نویسنده ی دیگر بیشتر از آنچه ما فکر می کنیم به زاویه دید و مردم شناسی نویسنده تکیه دارند . در سیاسنبو مردمان فقیر تر و یک طبقه پایینتر هم فراوانند ولی اگر دقت کنید صفدری با کشف و نمایش آن ظرفیتهای پنهان آنها را در دسته ی بالاتر قرار می دهد . در من ببر نیستم و تیله ی آبی البته از دید نقادانه ی شخصیت پردازانه هیچ کدام از آن اسامی بی شمار به آن حد نرسیده اند که بشود اسم شخصیت رویشان گذاشت و صفدری در این مورد تا حدی تعمد هم داشته ولی خب این یک مورد را خوب نشان می دهند . یعنی اینجا صفدری بیشتر دغدغه ی روانکاوی شخصیتهایش را دارد و به همین خاطر هم شخصیتهایش به نسبت مشخص تری در این طبقه قرار می گیرند . خود خانواده ی ریگستانی در تمام آن اضمحلال و تکیدگی ، اشرافیتی از همان نوع متوسط را دارد . گاهی نگاه اینها به خرافات به یک تأمل فلسفی کشیده می شود مثل آن صحنه ای که اسب از دامن زن جو می خورد با آن شرح و بسطهای بعدش . این هم باز اتفاقا ً تا حدود زیادی به نگاه ویژه ی خود صفدری مربوط می شود وگرنه ممکن است من اصلا ً معتقد باشم اسطوره و افسانه و خرافه را باید دقیقا ً بی واسطه درک کرد . بیشتر باید آنها را زیست نه اینکه در موردش فکر کنیم . مهم این است که در کارهای صفدری آن آدمهای جنوبی و روستایی افکار تأثیر گذاری دارند . این کلید درک شخصیتهای صفدری است . راوی سیاسنبو در میان آن همه فقر یک زاویه دید ی اختیار می کند که مربوط به این طبقه است . آن صحنه ای که شلوار پسره را با نقش آن دست دادنهای سیاستمداران توصیف می کند به خاطر بیاورید . و توان کار با این طبقه ی متوسط برای هر نویسنده ای یک سرمایه به حساب می آید چون این نویسنده خیلی راحت تر می تواند به یک آدم و یک نویسنده ی بی طبقه تبدیل شود و در نتیجه شخصیتهای متنوع تری هم خلق کند . البته راستش را بخواهید خود من به این طبقه بندی که گرته برداری از جوامع غربی است اعتقاد چندانی ندارم و فقط به همین خاطر که قابلیت رفت و برگشتهای عمودی بین طبقات حفظ شود گاهی استفاده می کنم و گرنه برای ایران شاید دسته بندی شهری و روستایی و عشایری کاربرد بیشتری داشته باشد . چون اینها هستند که جهان بینی و نوع زندگی و رفتارشان قابل تفکیک است . از همین یک زاویه اگر مثلا ً بخواهیم شخصیتهای صفدری را با شخصیتهای دولت آبادی مقایسه کنیم خود این می تواند موضوع یک تحقیق مفصل باشد . الآن که من هر دو را بصورت فی البداهه و گذرا از نظر می گذرانم می بینم انگار شخصیتهای صفدری قابل تأمل ترند .
شخصیتهای دولت آبادی عشایری ترند و دید نویسنده بیشتر به سمت اقتصاد و وضعیت معیشتی شخصیتها معطوف است. زاویه دید صفدری درونی تر است . یک چیز دیگری هم هست اگر اشتباه نکنم تا آنجا که حافظه ام یاری می کند بیشتر آدمهای صفدری انگار از اسب افتاده اند و از اصل نه . نوعی نوستالژی نسبت به فرصتهای از دست رفته و قهرمانهای شکست خورده شان همذات و همزاد آنهاست . در تیله ی آبی نام « توبا » زنی که هیچ چیزی از او در دست نیست جز خاطره ای که همزمان آرامش بخش وگزنده است ، مثال بسیار خوبی است . این را در شخصیتهای دیگر تیله ی آبی هم خیلی مشخص می بینید .این طوری گمان می کنم بیشتر روستایی اند . طیف عشیره ای ما نه به آینده زیاد بهایی می دهد و نه گذشته ای در ذهن دارد ، نگران از دست دادن چیزی نیست و کلا ً راحت تر زندگی می کند . به همراه آفتاب و آب و علف سفر می کند . در یک کوچ از کنار اصفهان و شیراز و بوشهر رد می شود . می بینید ؟ از کنار اینها رد می شود .این غولهای فرهنگی را دور می زند. این خیلی حرف توش هست . ولی آدمهای صفدری از کنار هیچ چیز فرهنگی به سادگی رد نمی شوند . بین سنت و مدرنیته آونگند . همین است که برای حفظ رفتامدهای بین طبقات ناچار دست به دامن آن گرته ی غربی می شویم . و طبقه ی شهریمان هم بیشتر روبه آینده دارد و کمتر به گذشته اش وابسته است . آدمهای صفدری بیشتر روستایی اند . این روستایی می تواند باقی مانده ی یک خانواده ی معتبر باشد . بحث مفصلی است بگذریم . ولی در کل این را بگویم که ای کاش صفدری عوض بازیهای زبانی وقتش را بیشتر روی این شخصیتهای پرمایه اش می گذاشت . باز هم بد نیست تکرار کنم من این اهمیتی که صفدری به آدمها می دهد را خیلی دوست دارم . شخصیتهای او هیچگاه از فکر تهی نمی شوند حتا اگر بی سواد و خرافی باشند . نکته ی آخر اینکه اگر دقت کرده باشید من از هیچ کدام از شخصیتهای صفدری در هیچ یک از کارهایش آنقدر ها با دقت و حوصله نامی نبردم و بیشتر طیف شخصیتی را مطرح کردم . زاویه ی دید و جهان بینی صفدری و شاید بیشتر افراد نسل او و نسل بعدی انگار اصلا ً به دنبال شخصیتهایی نیست که معروف بشوند . منظورم یک چیزهایی مثل داش آکل ، حاجی آقا ، دایی جان ناپلئون یا شازده احتجاب است که گاهی فقط با یک تکه کلام در ذهنها رسوب می کنند و ممکن است بعدا ً به استریوتیپ هم تبدیل شوند . شاید چون امروزه معروف شدن به راحتی گذشته نیست . نمی خواهم بگویم کدام بهتر است یا بدتر ولی انگار آنگونه شخصیتها مال دوره ی همان نسلهای اول و دوم داستان نویسی بود و تمام شد . به همان اندازه که بر ادبیت متن و زبانگرایی و تأملات فلسفی آن افزوده شده از این جنبه اش کاسته شده .
آیا می توان صفدری را نویسنده یی نو آور دانست و در صورت مثبت بودن پاسخ، بفرمایید نوآوری صفدری در چیست؟
نه، صفدری یک نویسنده ی نو آور نیست . یک نویسنده ی ورزیده است . یک استاد کار است در رشته ی داستان نویسی . نه اینکه دلش نمی خواسته نوآوری کند ولی خب به دلایلی که بعدا ً اشاره خواهم کرد در کار نوپردازی موفق نبوده . این دست نویسنده وقتی سوژه ای دستش می افتد شیره اش را می کشد و حق مطلب را ادا می کند . توجه دارید که این کم چیزی نیست . نمونه های دیگری هم داریم مثلا ً صمد طاهری هم همین طور است . شما به هیچ وجه نمی توانید انگشت روی کارش بگذارید و ایرادهای ریز و درشت از کارش بگیرید اما از نو آوری خبری نیست . ولی گمان می کنم منظور شما از این سؤال باز هم رمان صفدری است . همان روزها از طرف همان جریانها و حتا دیگرانی که مرعوب آن فضا و آن تئوریها بودند سعی شد این رمان به عنوان یک رمان زبانگرا و نو آور مطرح شود . نوعی نقد شعری روش می گذاشتند . آن جریانی که در دهه هفتاد شعر را به آن وادی کشاند داشت روی فضای داستان هم اثر می گذاشت .
همان جریان به اصطلاح پست مدرن این رمان را هم خلاق تشخیص داد و معرفی کرد . ولی من با خیال راحت می گویم خلاقیتی در این رمان نیست . هر خروج از فرم یا نرم را نمی توان خلاقیت دانست . شلنگ تخته های بی فرم و ساخت این رمان هم مثل خیلی کارهای هم دوره اش منجر به خلق رمان نشده است . این رمان هم تجربه ی ناموفقی است مربوط به دوره ی خودش که کلماتی مثل ساختار شکنی و پست مدرنیزم و دریدا و بارت و فلان و بهمان لقلقه ی زبانها بود . اگر به مصاحبه های صفدری رجوع کنید به راحتی در می یابید که خودش هم در تعریف کردن رمانش مشکل دارد و دست آخر می پذیرد که مایه داستانی آن نوشته ضعیف است . نهایتش یک نثر شاعرانه ی بی رمقی است که نه منطق داستان دارد نه شعر . اگر با نقد شعر سراغش بروی که هیچی ازش باقی نمی ماند ، اگر با نقد داستان سراغش بروی ممکن است بعضی ها بگویند شعر بدی نیست . مثل این استهبان ما که می گویند بین تمام شهرها ده خوبی است . اتفاقا ً همین استخدام شعر در داستان یا برعکس دقیقا ً همان نقطه ای است که دوغ و دوشاب با هم قاطی می شوند . آدم استخواندار می خواهد که بفهمد چه اتفاقی دارد می افتد . من نمی فهمم چرا شاعران و داستان نویسهای ما با هم قهرند و این همه از هم فاصله گرفته اند . داستان نویس ما ادعا می کند دارد داستان ایرانی می نویسد اما اگر ازش بخواهی یک خط شعر را آنالیز کند دریغ از حتا یک کلمه حرف . هیچی ندارد که بگوید . چطور ممکن است بدون شناخت شعر تو بتوانی داستان ایرانی بنویسی ؟ توجه داشته باشید ما در جایی زندگی می کنیم که با نام شعر می شناسندش و تقریبا ً تمام اندیشه ی ما در قالب شعر ثبت شده است . بیشتر داستانهای کلاسیک ما هم درقالب منظومه ها باقی مانده اند . و همین طور هم اسطوره ها که صفدری اینقدر رویشان وقت می گذارد . همین عدم شناخت شعر از طرف داستان نویس باعث می شود که با شاعرانگی بی مورد به داستانش ضربه بزند . خب همین گونه داستانها را دیده اند که گفته اند داستان نویس شاعر شکست خورده است دیگر ! وگرنه آنکه عقده ی شعر ندارد کارش به اینجاها نمی کشد . اشراف کدامیک از نویسنده های ما بر شعر به اندازه ی گلشیری است ؟ کجا دیده اید او با شعر به نثرش ضربه زده باشد . چون خودش شاعر بود و عقده ی شعر نداشت . هدایت وقتی می خواهد آن پارودی ها را بر شعرهای هم دوره اش بنویسد از تمام شاعران هم دوره اش شاعر تر است و تمام آن ابزارها مثل موم توی دستش است .
یکی از دوستان داستان نویس در یک جلسه ی نقد همین کار می گوید : « من حس کردم صفدری در این کار اصلا ً خواننده براش مهم نبوده . هرچی دلش خواسته گفته . مثل شعر » خب آیا واقعا ً این درکی است که نویسنده ی ما از شعر دارد ؟ آیا واقعا ً فکر می کند اگر هرچی دلت خواست گفتی این می شود شعر ؟ آیا این آدم اصلا ً به گوشش هم نخورده که از فن شعر ارسطو دوهزار و نمی دانم چند صد سال می گذرد و ما هزاره های سنگین نقد مکتوب شعر را پشت سر داریم ؟ جواب این است که : « چرا می داند . مگر می شود که نداند ؟ ولی حالا دارد یک چیزی می گوید که یک چیزی گفته باشد » و مشکل از همین سهل انگاری ها شروع می شود . و برعکس عدم شناخت داستان ، شاعر ما را که در پی چند صدایی و ساخت نمایشی و دیگر تکنیکهای روایت است به بیراهه می برد. والبته بدترین خوانندگان داستان را هم باید در بین شاعران جست . دیده ام که این رمان صفدری را بعضی از دوستان شاعر می پسندند .
به گمان شما کدامیک از تجربه های صفدری در داستان ، قابلیت بهره برداری بیشتری را هم برای صفدری در دیگر کارهای خودش و هم در کارهای دیگر نویسندگان دارا است؟
ببینید مهم نیست که یک تجربه موفق از کار در آمده یا شکست خورده . آموزندگی ذات تجربه است . رمان صفدری که به اعتقاد من یک تجربه ی ناموفق بوده به همان اندازه ی سیاسنبو برای من آموزنده بوده است و مطمئنم خود صفدری هم آموخته از آن . گیرم که اموخته های ما متفاوت باشد . به هیچ وجه کسی نمی تواند بگوید دست به تجربه نزن و در کاری نو خطر نکن . این تلاشی پسندیده است اما باید پذیرفت که خطر هم دارد . خطر اینکه به داستان نرسی و توانت هرز برود . مثل همین رمان صفدری که شاید خودش را راضی کرده باشد و من حالا دارم می گویم ناموفق بوده .در بازنویسی قصه یا متل پریون صفدری تلاش فراوانی کرده ولی آیا حالا آن نوشته یک داستان است ؟ به گمان من در تاریخ ادبیات آنکه خواهد ماند سیاسنبو ست . این در ژانر خودش سرآمد است ولی آن رمان قدرت عرضه ی اندام در مقابل همعصران و هم نوعانش را ندارد . تیله ی آبی نقطه ی شروع تلاش صفدری برای رسیدن به یک فضا و کلا ً داستان شخصی است ، در کارنامه ی صفدری هم در امتداد سیاسنبو به عنوان یک نقطه ی عطف به نظر می رسد اما باز هم آن قدرها در میان مجموعه های همعصرش چشمگیر نیست . سیاسنبو ماندنی تر است . این یک پیش بینی است تا چه پیش آید . البته خود صفدری به نظر می رسد بیشتر خیال دارد راه تیله ی آبی را ادامه دهد . چون رمانش هم یک جورهایی ادامه ی آن کتاب است . البته ارزش فنی تیله ی آبی را حتا با وجود حرف و حدیثهای بسیاری که می توان داشت به هیچ وجه نمی توان با من ببر نیستم مقایسه کرد . در گذر از سیاسنبو به تیله ی آبی اگر چه نگرش صفدری از اجتماعیات قدری به سمت تأملات ذهنی و روان جمعی جنوب چرخیده که خب طبعا ً با ناشناخته ها بیشتر سر و کار دارد و از لحاظ فنی مسلما ً فوت و فنهای بیشتری را می طلبد ، از این لحاظ آنچنان سست نیست .
ویژگی ها و مشخصه های اصلی سیاسنبو در چیست و منبع یا منابع الهام این آثار چیست؟
منابع الهام را که باید از خود صفدری پرسید ولی در تاریخ ادبیات پیش از سیاسنبو داستانها و رمانهای رئالیست اجتماعی کم نبوده اند که ذکرشان به درازا می انجامد ولی قلم صفدری و مخصوصا ً طنز قدرتمندش ویژه ی خود اوست . آن نوشته از مغز استخوان صفدری جوشیده است و به همین خاطر با کارهیچ کس دیگر اشتباه نمی شود . تصاویر و دیالوگهای جان دار و قدرتمند به همراه تجربیات مستقیم از محیط زندگی نویسنده و نوع نگاه هنرمندانه ی او ، نزدیکی خیره کننده ی نویسنده به واقعیت داستانی که خمیره ی اصلی کار است و در نهایت سرزندگی و تحرک متن در عین فضا سازی سیاه داستانهای این مجموعه همه و همه بخشهایی از راز جذابیت این اثر ماندگار هستند.
اگر ممکن است با ذکر نمونه توضیح بیشتری برایمان بدهید.
آن پاسخ به نظرم کفایت می کند . توجه هم داشته باشید که من همان اول کار گفتم صفدری یک نویسنده ی نو آور نیست . یعنی دنبال تکنیکی نگردید که مختص او باشد . دنیال سبک مخصوص صفدری نباید بود . حالا برای گفتن این حرف خیلی زود است . او فعلا ً در حال تجربه است و هنوز به یک دستگاهی که راه به جایی ببرد نرسیده .
گرچه همانطور که گفتم می شود او را با قلم ورزیده اش از دیگران تشخیص داد . در سیاسنبو تکنیک های شناخته شده ی داستان را با استادی استفاده می کند شاید به این خاطر که زیاد درگیر تکنیک نبوده و نمی خواسته خودش را تکنیسین معرفی کند . اینکه گفتم آن نوشته از مغز استخوانش جوشیده یعنی همین . می خواسته از نوشته اش لذت ببرد نمی خواسته تکنیکش را به رخ بکشد . هر کدام از شخصیتهای ساسنبو را که دلتان خواست انتخاب کنید و ببینید از دید شخصیت پردازی اگر نقد شود اصلا ً با شخصیتهای من ببر نیستم قابل مقایسه هست ؟ این یک بحث صد در صد فنی است البته ، نه اینکه تفاوت ذاتی شخصیتها مورد نظر باشد. اینکه گفتم او به واقعیت داستانیش نزدیک است این کم چیزی نیست . تمام صداقتی که در متن هست از اینجاست . تو اصلا ً فکر می کنی داری بیوگرافی نویسنده را می خوانی . ولی در رمان ببر با وجود آنکه همه ی آدمها جز ء فضای واقعی زندگی صفدری می توانند باشند و حتما ًهم هستند، از جمله خود نوذر، با آن نثر ناموجه و آن اسکیزوفرنی زورچپان از همدیگر و از نویسنده غریب افتاده اند . البته نه اینکه نویسنده همیشه باید به یک اندازه به شخصیتها نزدیک باشد . این بحث فاصله گذاری است که با تمام عناصر داستان از قبیل زاویه دید و شخصیت پردازی و همه و همه گره خورده است . اینجا بیشتر منظور اشراف و کنترلی است که نویسنده بر متن دارد . سیاسنبو را که می خوانی احساس می کنی متن کاملا ً در کنترل نویسنده است ولی در من ببر نیستم قضیه کاملا ً برعکس است . این سرزندگی متن هم که گفتم برمی گردد به دید صفدری . آدمهای داستان در شرایط سختی هستند اما برای زندگی تلاش می کنند همین دید است که آن طنازیها را می آفریند و متن را با وجود آن همه سیاهی جذاب و خواندنی نگه می دارد . خود داستان کوتاه تیله ی آبی در مجموعه ی دوم هم همین قدر زنده است . این یعنی اینکه نویسنده هنر را از جنس زندگی تشخیص داده نه مرگ . وقتی این طوری باشد نمی توان این نویسنده را در بین ناتورئالیستها از جمله چوبک یا هدایت « در بعضی موارد » دسته بندی کرد .
در گفته هایتان به طنز صفدری اشاره کردید، قدری با ذکر نمونه یا تحلیلی تر این مسئله را بیشتر برایمان می شکافید؟
آنچه که الآن در خاطرم می آید بیشتر طنز موقعیت است . اصلا ً تمام داستانهای سیاسنبو را یک موقعیت طنز به وجود آورده . توصیف شلوار آن پسرک یا آن دعواها همه طنز موقعیت است و چقدر هم قدرتمند کار شده . خود داستان تیله ی آبی هم . در نگاه صفدری به فرهنگ عامه و بازسازی متلها هم اتفاقاً تنها چیزی که خوب از کار درآمده یا بهتر است بگویم به خوبی حفظ شده همین جنبه ی طنز این کارهاست.
برای درک بهتر این قضیه می شود خواننده را به مقاله های هدایت در مورد متلها و ترانه های عامیانه سوق داد. اینجا واقعا ً مجال بحثش نیست. به هرحال همین قدر بگویم که این کارکمی نیست. اینکه اینقدر طناز بنویسی به هیچ طیف و طبقه ای هم توهین نشده باشد. این را مقایسه کنید با طنزهای تلویزیون تا منظورم را بهتر بفهمید.
برخی از منتقدین و پژوهشگران حوزه ی ادبیات داستانی،"سیاسنبو"ی صفدری را در ژانر ادبیات متعهد و ملزم به اوضاع اجتماعی قرار داده اند، ارزیابی شما چیست؟
چه عیبی دارد ؟ ما زیادی از این کلمات ترسیده ایم . ای بسا همین حرفها بوده که صفدری را به سمت تجربه های ناموفق بعدی سوق داده . نقطه قوتهای سیاسنبو انقدر زیاد هست که با این یک کلمه و هزاران کلمه ی دیگر هم از جایگاه خودش پایین نمی افتد . چطور می شود یک شاهکار را با یک انگ اینچنینی حذف کرد ؟ مردم ایتالیا جوزپه اونگارتی را به خاطر حمایتش از فاشیزم دور انداخته اند ؟ آلمانی ها نیچه را به خاطر اینکه یک دوره بدفهمی آثارش باعث جنگ شد دور انداخته اند ؟ باور کنید نویسنده ی متعهد بهتر از نویسنده ی پپه و بی رگ است . ما را از این کلمه ی تعهد ترسانده اند . بعد هم می خواهم از شما بپرسم صفدری تعهد به چه چیزی داشته ؟ از کی پول گرفته ؟ مدیون چه کسی بوده ؟ یا برعکس ، برای کی خط مشی تعیین کرده ؟ نسخه برای کی پیچیده ؟ کدام دار و دسته را رهبری کرده ؟ من گمان می کنم او جز به غریزه ی نویسندگیش به چیز دیگری تعهد نداشته . وقتی دور و برش پر از بد بختی بوده بایست چه می نوشته ؟ بایسته بود چشمهاش را از حدقه در می آورد و روی غریزه اش پا می گذاشت ؟ همین نقد ها ی نپخته بوده که این بی خاصیتی و بی رمقی و درون ریزی را به ادبیات امروز ما تزریق کرده . همین شعر و نثرهای عمدتا ً مخدر گونه ای که جز به زور نشئگی قابل هضم نیست و جز به کار خماران و بیماران روانی نمی آید .
اگر درست فهمیده باشم، من از فحوای کلام شما این را پنداشتم که صفدری داستان نویس(کوتاه) را بهتر از صفدری ِ رمان نویس می پسندید و قبول دارید و حتا موفق تر هم؟!
شاید کلام من این را نمود داده ولی اصلا ً چنین چیزی را عقیده ندارم . صفدری به گواه تمام کارهایش می تواند رمان نویس برجسته ای هم باشد چرا که اگر جز این بود سیاسنبو را بصورت یک رمان منتشر می کرد . همین نشان می دهد که او تفاوتهای رمان و داستان کوتاه را خوب می داند و از طرف دیگر خود آن داستانهای به هم پیوسته به شما این را می گویندکه منتظر یک رمان قدرتمند از این نویسنده باشید. ولی من به این یک رمانش که از قضا تنها رمان اوست نقد دارم و اتفاقا ً این نقدهایی که مطرح می شود از نوعی است که می تواند داستان کوتاه یا رمان هردو را در نظر داشته باشد. یعنی ما به نقاط جدایی رمان و داستان اشاره نکردیم. اشکالات من ببر نیستم خیلی ابتدایی تر از این حرفهاست . این ماده ی نوشتاری اگر در قالب داستان کوتاه هم آمده بود باز همین ایرادات را مطرح می کردیم . این داستان پی رنگ ندارد چیزی هم جایگزینش نشده . شخصیت پردازی ندارد چیزی هم جایگزینش نشده . فیکشن یا توالی رویدادها ندارد چیزی هم کار آن را انجام نمی دهد. مدیریت در سرعت متن اعمال نشده و ریتم یکنواخت و یکدستش خسته کننده و ملال آور است . آدمها که فقط از آدم بودن اسم دارند و بس در هنگام ناراحتی و خوشحالی و عصبانیت و گرفتاری و گشایش یک لحن دارند و سرعت روایت از اول تا آخر کتاب یکسان است . و آن اختلاف سطحی که داستان را خلق می کند وجود ندارد .حتا شما توجه کنید به پاراگراف بندی این کتاب مثلا در یک پاراگراف چند ده جمله آمده که همه هم مانند بحر طویل یک نفس با « و » عطف به ناف هم بسته شده اند و گاه پیش می آید که هیچ ربطی به هم ندارند و معلوم نیست یک دفعه با کدام منطق این پاراگراف تمام می شود و پاراگراف بعد شروع می شود . اینها دیگر فاجعه است . یک مبتدی هم یک جا و یکباره دچار همه این اشتباهات با هم نمی شود . این رمان نمونه ی خوبی است برای اثبات اینکه ایران گورستان استعدادهای درخشان و بزرگ است . راستی چطور شد که صفدری با کله سقوط کرد ؟ از خودم می پرسم : حالا مگر چه شده ؟ یک رمان هم به بقیه ی رمانهای ناموفق اضاف شده ، خب بالاخره نویسنده هم مانند هر کس دیگری در زندگی اش با تجربیات ناموفقی روبرو می شود مخصوصا ً که بخواهد آوانگارد بازی هم در بیاورد ، اما وقتی یک همچه چیزی جایزه می گیرد و حلوا حلواش می کنند شاخکهای آدم به سمت دیگری تیز می شود . دقیق نمی توانم داورهای آن دوره را به خاطر بیاورم ولی یادم می آید که اتفاقا ً بیشترشان هم از آنهایی بودند که من همیشه دوستشان داشته ام و به نظر آدمهای موجهی می آیند . یک عده مان می ترسیم اگر بگوییم این کتاب هیچی ندارد متهم به سطحی بودن شویم . عده ی دیگری هم فکر می کنیم خب بهتر است برای خودمان دشمن نتراشیم و دسته ی از همه جالبتر کسانی از ما جوانترها هستند که می خواهند از همین دستگیره هم برای جلو انداختن خودشان استفاده کنند . آن وقت می شود قضیه آن حاکم و لباس نامرئی اش. طرف بر می دارد که تو نمی فهمی ! ببین آخر نوذر در آن صحنه چه کرد ! این هستی شناسی است . آن دیگری چطور ساکت بود ! این فلسفه است . یکی نیست بگوید آقا جان داستانش کو ؟ یک وقتی هم می نشینیم دور هم هی می گوییم و می گوییم و در یک محفل دوتا را چهار تا می کنیم .صحبت که گل انداخت هی همدیگر را تأیید می کنیم و اختلاف نظری هم اگر هست مثل خاله بازی یک جوری رفع و رجوعش می کنیم . یک جلسه ی نقد و بررسی این کار با حضور چند نویسنده ی بسیار خوب کشورمان برگزار شده بود . یادم می آید در همان جلسه چه نتایجی که به دست نیامد . مثلا ً همزمان به این نتیجه رسیدند که این رمان مکاشفه ی اسرار هستی و مینی مالیست و پست مدرن است .
حالا اینها را با کدام چسب باید به هم چسباند الله اعلم . هیچ یک از اینها نمی آید یک داستانی را مثال بزند که در آن به داستانهای عامیانه و باورهای خرافی مردم پرداخته شده و مثلا ً مقایسه ای داشته باشد . هدایت را ببینید شست سال پیش چطور راجع به کارکرد اسطوره در والت دیزنی صحبت می کند . یعنی یک نفر پیدا نمی شود که در نقد هر سبک داستان گذشته ی آن را مورد دقت قرار دهد ؟ یک چیزی که مد روز است توی دهنمان می افتد و در مورد همه ی کارها همان را استفاده می کنیم . در همان جلسه ی نقدی که گفتم دوستی از میان جمع دلش می خواهد بگوید این داستان نیست اما سخنش را این طور می پردازد که : « صفدری تعریف جدیدی از داستان ارائه داده .» عواقبش چیست بماند . آخر مگر اولین بار است که داستانی بر پایه ی باورهای محلی یک منطقه نوشته می شود ؟ فقط کاری که تو از دستت می آید و باید بکنی این است که خر بیاری باقالی بار کنی. صحبت آقای صفدری با یکی دیگر از دوستان گل انداخته راجع به افقی یا عمودی بودن گنبدهای هفت گنبد چه ترّهاتی که نمی نرماترّهند . خود صفدری می گوید عمدا ً سرعت روایت را پایین آوردم بعد بلافاصله از واژه ی « می نرمابارید » صحبت می کند که چالاک است و سرعتش بالاست. نمی گویم برداریم همدیگر را بکوبیم که اتفاقا ً از این وجه مخرب نقد بیشتر هم ضربه خورده ایم ولی باور کنید اگر آن فضای بیشتر دوستانه و کمتر منتقدانه نبود من مطمئنم یکی از آن دوستان عزیز حتما ً این زکاوت را به خرج می داد که بپرسد محمدرضا جان بالاخره تکلیف ما را روشن کن می خواهی سرعت را ببری بالا یا بیاوری پایین ؟ این تناقضات اصلا ً ذات یک همچو محفلهایی است. می نشینیم حرف توی دهن هم می گذاریم و یا حرفهای دیگری را به نفع خودمان مصادره می کنیم. یعنی من از محفل که البته بدم نمی آید ولی در هیچ محفلی هم نمی گذارم حرف توی دهنم بگذارند . می خواهم این بار من کودک بشوم و فریاد بزنم حاکم لباس تنش نیست .
همانطور که صحبت شد بسیاری رمان "من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم" را رمانی پست مدرن قلمداد کرده و بر جنبه زبان و بازی زبانی این اثر تاکید بسیار داشته اند، نظر شما در این باره چیست؟ و اصولا ً"زبان" در آثار صفدری چه جایگاهی دارد و رویکرد او به زبان چیست؟
خب من اول لازم است دیدگاه خودم را راجع به زبان یک اثر هنری بگویم . از نظر من زبان فقط و فقط یک ابزار است . حالا اصلا ً بگو مهمترین ابزار . یکی از عناصر داستان است نه بیشتر. شما هر اثری را که خلق می کنی مجبوری زبانی را برایش انتخاب یا خلق کنی که مناسب فضا و شخصیت پردازی و دیگر عناصر به وجود آورنده اش باشد . از این جهت نویسنده چه شاعر و چه داستان نویس و چه نمایشنامه نویس باید توان کار با تمامی زبانهای تجربه شده ی قبلی را داشته باشد و بالاتر از آن بتواند بدون ضربه زدن به بدنه ی زبان خلاقیت و نوآوری هم به خرج دهد . این قسمت از کار بیشتر زمانی لزوم دارد که اثر به لبه ی ناگفته ها نزدیک می شود . تو داری چیزی را می گویی که تا به حال گفته نشده خب این ممکن است به زبان جدیدی هم نیاز داشته باشد که تو باید بتوانی آن را خلق کنی . فضایی که صفدری در رمانش خلق کرده به خلاف آنچه که گفته اند و خودش هم سعی دارد به اثبات برساند به هیچ وجه یک فضای صد در صد نو و نا آشنا نیست . البته به هیچ وجه منکر کشفهای ذهنی صفدری نمی شویم ولی فضا فضای نا آشنایی نیست . هر کس کوچکترین آشنایی به فرهنگ عامه ی بوشهر و جنوب داشته باشد مسلماً با این فضای ماتم زده و ذاتا ً غبار آلود و پیچیده هم غریبه نیست . متنهای اسطوره ای و داستانها یا شعرهایی که بر پایه ی یک اسطوره ی آشنا یا فولکلور و خرافات یک منطقه بنا شده اند کم نبوده اند و زبانهای گوناگونی هم برای این کار آزمایش شده است . در این فضا بیشتر باید کشفیاتت را غبار روبی کنی و به مردم نشان بدهی نه اینکه بدتر گرد و خاک راه بیندازی . تلاش ناموفق صفدری برای دست یابی به یک زبان شخصی فقط این فضا را مه آلود کرده . واژه های نه چندان پر کاربردی مثل می نرماخمانید و می نرمابارید و چند ده تکرارش که رمان را به حد یک شعر مبتدی ِ دست چندم پایین می آورد به هیچ وجه نمی تواند یک فضای شاعرانه ی متعالی خلق کند که البته اصلا ً این فضا خودش به اندازه ی کافی ابهامات شعری و پیچیدگیهای افسانه ای و اسطوره ای و روانی دارد . بیشتر کردنش بهش ضربه می زند . به قول ارتشی ها استتار بیش از حد موجب کشف استتار است . تأکید بیش از اندازه بر هر چیزی وارونه جواب می دهد . صفدری که تجربه ی پریون و کلا ً تیله ی آبی را داشته در رمانش هیچ پیشرفتی نشان نمی دهد . خود داستان پریون را نگاه کنید کاری که صفدری کرده فقط یک مشتی شاخ و برگ در توصیف محیط داستان داده . با همه ی متلهای چهل گیسو هم می توانست یک روزه همین کار را بکند . حتا اگر قرار بود به ساخت افسانه پایبند بماند باز هم می توانست در لحظات رویارویی با زن جنی چنان ترفندهای شبه هیچکاکی به کار ببرد که نفس خواننده را بند بیاورد .
اگر هم می خواست یک داستان کوتاه مدرن باشد بایسته و شایسته بود پایان بندی شتابزده ی داستان را دستکاری می کرد . هدایت اگر اشتباه نکنم این نکته را که متلها و قصه های فارسی همه پایانی شتابزده دارند گوشزد می کند . در مورد زبان این کارها باز هم ناچارم دست به دامان شفیعی کدکنی بشوم .« این نکته را چند جای دیگر هم گفته ام » او به درستی معتقد است علت اینکه هیچ یک از شاهنامه های عصر تیموری ماندگار نشده و مثل شاهنامه ی فردوسی موفق نبوده این است که شعر یا نثرشان بیش از حد فنی و انتزاعی است . خود فضای حماسه و اسطوره به اندازه ی کافی پیچیدگی دارد . این نقیصه را در افسانه ی درخت گلبانو از محمد بیابانی هم می بینید . نویسنده باید این زکاوت را داشته باشد که یک تشبیه یا استعاره یا بازی زبانی را کی و کجا استفاده کند .شما اگر دست کاری ای در واژه ها و نحو زبان می کنید باید زبان را چند لایه و چند کاربردی کند ، یا حداقل کاربرد جدیدی متناسب با این فضای جدید به آنها بدهد .البته منظور فقط کاربرد معنایی نیست . کاربرد حسی و موسیقایی و تصویر پردازی و همه را می گویم . در حوزه معنا نه اینکه با رویکرد پست مدرنش « پست مدرن ایرانی البته » زبان را که خانه ی معنی است از معنی تهی کند . این را هم دقت داشته باشید که بی معنایی مورد تبلیغ پست مدرنهای وطنی با معنی زدایی که در حوزه زبان اتفاق می افتد فرق دارد . وقتی مثلا ً نیما می گوید « همه شب زن هر جایی به سراغم می آید » این به هیچ وجه یک سخن بی معنی نیست اما نیما به زیبایی از واژه ی هرجایی معنا زدایی کرده . زنی که هر شب یک جا می رود دیگر هرجایی نیست . هم نشینی « همه شب » با « هرجایی » این کار را انجام داده است .یعنی این واژه از آن معنی تاریخی اش پاک شده و معنی دیگری پیدا کرده .
خوشبختانه نمونه های موفق این بازی های زبانی را در تمام وسعت تاریخ چه در ادبیات کلاسیک و چه مدرن فراوان داریم که می تواند راه را به نویسنده ی امروز هم نشان بدهد . دوست همشهری ام آقای ابراهیم محبی در نشریه الکترونیکی دانوش مقاله ای داشت که چند بازی زبانی حافظ را باز کرده بود یک نگاهی به آن خالی از لطف نخواهد بود آنجا ابراهیم با زیرکی خاصی خواسته نشان بدهد عامل موفقیت حافظ در بازی زبان این است که بازیهایش رو نیست و توی ذوق نمی زند . حتما ً هم نباید توی مقالات و کتابها دنبالش گشت ، در متلکهایی که این بچه مدرسه ای ها به هم می گویند چه ظرفیتهای زبانی که نخوابیده است . در همین پیامکها . ولی من واقعا ً مانده ام در رمان صفدری این واژه هایی که خیلی هم تکرار می شوند چه می گویند که خیلی ساده تر و با زبان معیار قابل گفتن نیست ؟ شاید هم تکرار زیاد و اصرار بر برجسته سازیش به خودکار شدگی و بی تأثیری منجر شده . تأثیر اینگونه زبان بازی همانقدر است که در طول تاریخ ، فعلهایی مثل پلنگیدن و جرنگیدن در کار نمی دانم کدام شاعر گذشته مؤثر بوده . شاید بخواهید بگویید این اصلا ً چیز دیگری است که درک و دریافتش نوع دیگری از سوخت و ساز ذهنی را می طلبد اما باید در نظر داشت حتا اگر شما به یک میان ژانر هم فکر کرده باشی باز در نهایت منتقد راه نقد را بر خود بسته نمی بیند نهایتش اینکه انواع نقد را بصورت مجزا یک بار به دید داستانی و بار دیگر به دید شعری به کار بیندازد . این را در صورتی لحاظ می کنیم که مرزهای بین شعر و داستان از بین رفته باشد اما اینجا هنوز هم ممکن است مرزهای بین دو زبان ویژه ی این دو کاربرد به قرار خود باقی باشند و هیچ یک به محدوده ی آن دیگری وارد نشده باشد . ما بارها و بارها شاهد داستانی شاعرانه و یا شعری منثور بوده ایم . یک میان ژانر ممکن است هیچ یک از این دو نباشد . این چیزی که صفدری به اسم رمان منتشر کرده اگر یک شعر منثور در نظر گرفته شود تا آنجایی که من خوانده ام و م
|
|
پنجشنبه 05 دي 1387 - 12:07 - بازدید خبر: 318
دسته: ویژه نامه ی ققنوس - نظرات:
0 نظر |
|
|