صفحه اصلی | خبر | فرهنگ و هنر | سياست | اجتماع | ورزش | درباره ما | ارتباط با ما

فهرست


امکانات ويژه


لينکدوني

٭  نقدی بر داستان تيله آبی محمدرضا صفدری

بـوی برگ کُـنار

تيله آبي داستان درخشاني است . داستاني خواندني با طرحي فوق العاده ، زباني مستحکم ، ديالوگ هايي دلنشين ، شخصيت هايي پويا و پاياني غيرقابل پيش بيني .
داستان در خورموج دهه 40 اتفاق مي افتد . راوي و احمد در حين بازي کودکانه شان به مرور خاطراتشان از باري و توبا مي پردازند . ديدن مرد راننده نيمه مجنون انگيزه آنان را در بازسازي خاطرات گذشته شان از توبا و مرد و باري دو چندان مي کند و داستاني ديگر در دل داستان اوليه شکل مي گيرد .
تيله آبي داستان سرگشتگي ، عشق و ويراني است . داستان گمشده هاست ؛ داستان تيله و توبا .
توبا زن بهزاد شاهنده که در سال گذشته يا پيش تر پشت يا کنار دست راننده نشسته و رفته است آبادان اگرچه در داستان حضوري فيزيکي ندارد اما داستان حول محور او شکل گرفته است لذا هر چيز و کس ديگر اين داستان به نوعي با او ارتباط داشته و دارد . همين ارتباط است که به حضور اشيا و آدم ها در داستان معنا و مفهوم مي بخشد .
بچه ها که فعل روايت بر عهده ايشان گذاشته شده است و بازآفريني خاطرات و حوادث گذشته در گفتگوهاي راوي و دوستش احمد نمايان مي شود , توبا و مرد مجنون که از شيراز پي توبا آمده است و پيش تر راننده باري و گردن کلفت بوده است و مي خواسته توبا را بلند کند سه ضلع اين داستان خواندني را تشکيل مي دهند .
تيله آبي سرشار از نمادهاست . اين نمادها در طول داستان حضوري دايمي دارند و ما را مدام به نقطه و سطح و موضوعي ديگر ارجاع مي دهند .
هم چنانکه "اِدموند فولر" در نقدی بر داستان "پيرمرد بر سر پلٍ" همينگوی می نويسد: "يک شيء ساده مي تواند بازگوکننده مضمونهايي پيچيده باشد و يا احساساتي که به آنها وابسته است . مثلاً احتمال دارد زني خانه و زندگي خود را رها کرده و تنها قوري نقره اي با خود همراه آورده باشد. اين قوري نقره در واقع نماد همه چيزهايي است که زن در پشت سرخود جا گذاشته و گم شدن آن نشانه بريدن از پيوندهاي ديرين است"2 , نمادهاي بکار گرفته شده در تيله آبی نيز بيان کننده وضعيتي عاطفي در گذشته و حال هستند که کشف آنها لذت داستان را براي خواننده دوچندان مي کند. براي مثال حلقه گمشده در حوض نمادي از گسست يک پيوند عاطفي است و آنگاه که احمد پس از تلاش بسيار آن را يافته و به توبا مي دهد او را به ياد عشقي مي اندازد که ديگر از دست رفته است .
انگشتر نماد عشق است. دزديدن انگشتر توسط مرد غريبه دزديدن عشق است. دزديده شدن انگشتر توبا در حقيقت سرآغاز سرگرداني يا تثبيت ويراني توبا و مرد است . چنين انگشتري ديگر نمي تواند نماد عشق باشد. چنانکه توبا وقتي او را گم مي کند گريه مي کند و فردايش هم که تو حوض پيدا مي شود باز مي گريد :
"گفت : "مردک کلکي تو کارش بود . توبا خيلي گريه کرد . فرداش هم که انگشتر رو تو حوض پيدا کردم , باز گريه کرد. "1/ص64/
در ادامه اين گفتگو احمد مي گويد : "يه چيز ديگه ! توبا همينکه چشمش افتاد به ... اما نه , انگشتر خودش نبود . گريه اش هم دروغکي بود . همه به آدم دروغ مي گن . مي خواست خرم بکنه... اما نه , خونه که مي رفت چشاش پرآب بود و خنده مي کرد . يهو ديدم دندون هاش رفت تو گوشت دستش . کف دستش خون ترکيد ." /ص65/
آنچه در اين ميان مهم است مالکيت انگشتر نيست بلکه گستره عاطفي است که با ديدن و لمس شي – در اينجا انگشتر – در ذهن زن , توبا , شکل مي گيرد و او را به گذشته فروپاشي شده اش پيوند مي زند و او را از درون مي رمباند .
باري پنجاه و پنج نيز نمادي از توبا و زندگي اوست. باري و توبا هر دو از آن بهزاد شاهنده بوده اند . توبا روزي سوار همين باري شش چرخ شده و به آبادان رفته است . پنجاه و پنج روزگاري سالار جاده ها بوده است و دل از شاگرد شوفرها مي برده است . مردان نيز به ياد توبا شروه مي خوانده اند . باري اکنون گوشه اي رها شده است . توبا سال يا ساليان پيش رفته است و ديگر خبري از او نشده است . راوي نيز مي ترسد اگر پنجاه و پنج دوباره راه بيافتد برود برنگردد و از او بي خبر بمانند .
"تو مي گي اگه دوباره بره شهرهاي ديگه , يه روزي وامي گرده ؟ اگه تو پيچ و کُتل ها گير کرد يا تو بيابون خوابيد چي ؟ کسي هم نيست که بياد به ما بگه کجا افتاده ."/ص 48/
ياد توبا و باري در ذهن و زبان بچه ها و بزرگترها حتي جاري است چنان که وقتي شاگرد از مرد کور مي خواهد شروه بخواند مرد کور مي گويد "يادم رفته..." و شاگرد به او می گويد : "توبا , زن شاهنده رو به ياد خودت بيار بخون ." /ص58 /
با آنکه توبا مرکز ثقل داستان است اما اطلاعاتي که صفدري از او به دست مي دهد بسيار ناچيز است به گونه اي که همه اين اطلاعات را مي توان در سه جمله خلاصه کرد : "توبا زن شاهنده است . روزي در پشت باري يا کنار دست راننده نشسته و به آبادان رفته است. مرد ناشناس در سال گذشته انگشتر او را دزديده و مي خواسته او را بلند کند. "
خست صفدري در دادن اطلاعات از توبا آن هم بصورت قطره چکاني که در دل متن مستور و پراکنده است ضمن رو نکردن دست خود و برملا نکردن لايه هاي زيرين اثر نوعي احترام به شعور خواننده و دعوت ايشان به همراهي نويسنده در جريان خلق اثر است . بکارگيري چنين روندي توسط نويسنده موجب تلاش و تکاپوي دلنشين خواننده در يافت راز و رمزهاي متن از يک سو و خلق بخش هاي نانوشته آن از سوي ديگر است. تنها در چنين صورتي است که خوانش و خلق درهم آميخته مي شوند و مخاطب چون مولف به مرز خودشکوفايي و بازآفريني متن مي رسد و مالک متن مي شود . اين مهم موجب مي شود خوانش متن امري دلپذير شود و خواننده از يک مصرف کننده صرف تبديل به يک توليدکننده شود و خلاق باربيايد.
جستجوگري مخاطب آنگاه که با عدم قطعيتي که در مشاهدات راوي و دوستش احمد و هم چنين تعليق بکاررفته در متن روبرو مي شود به اوج خود مي رسد گويي صفدري او را در حوضي پر از آب رها مي کند تا به بازي يافتنِ "تيله گمشده" سرگرم و سرمست شود .
تيله آبي سرشار از لحظات ناب داستاني است . لحظاتي که در دل بازي کودکانه احمد و راوي مخاطب را به دنياي وسيع تري پيوند مي زند . در دنياي وسيع تر که به دنياي بزرگسالان تعلق دارد همه چيز ويران شده است . سالار جاده ها سال هاست که در کنار کُناري به وسيله اي براي بازي کودکان تبديل شده است . مرد کور شروه خواندن را فراموش کرده است و زندگي توبا تباه شده است . اوج اين ويراني متعلق به مرد ناشناس مجنوني است که اژدهاي هفت سر روي بازويش به عقربي کوچک تبديل شده است .
"... مرد همينکه سنگ انداخت پايش تو هوا ول شد و سرجايش افتاد . هووش کرديم . خيلي ازش نترسيديم , چون ازدهاي روي بازويش به اندازه عقربي کوچک شده بود . زني هم روي بازوي چپش ديديم که انگاري سبيل داشت . " /ص 52/
کوچک شدن اژدهاي روي بازوي مرد نشان از ويراني اوست . اين مرد که از نگاه احمد و راوي عامل بدبختي و فلاکت و دربدري توبا معرفي مي شود و شبي توبا کنار دستش نشسته و به آبادان رفته است و پيش تر گردن کلفت بوده و وقتي احمد پشت باريش آويزان شده او را چنان بلند کرده به زمين کوبيده بوده طوري که هر سال همان شب رو شکمش کورک مي زند اکنون آنقدر ضعيف و حقير شده است که مورد تمسخر و تحقير و توهين بچه ها واقع مي شود.
"احمد جلبک درازي از لاي علف هاي کنار جو برداشت و گلوله کرد و انداخت . بالاي سرش تو آب افتاد و چلپي صدا کرد . مرد تکاني به خودش داد . مي خواست بلند شود ، شلوارش پايين آمد . آب تو لنگ شلوارش افتاد و باد کرد . کمربندش را گرفت که ببندد , پشت شلوارش پايين تر آمد .
بچه ها خنديدند . مرد نيم خيز شد و نگاهمان کرد . احمد جلوتر رفت و رقصيد . ليفه شلوارش را به اين ور آن ور کش داد و خواند : "آخ ، آخ! از دست شپش ليفه تنبون گله داره ، واي ، واي ... " /ص52/
در يک کلام تم اصلي تيله آبي فروپاشي شخصيت هاي آن است و اين جمله پرويز جاهد در خصوص آدم هاي فيلم "خشت و آينه" ابراهيم گلستان در مورد شخصيت هاي "تيله آبي"صفدري نيز صادق است که مي گويد : " بيش تر به ضد قهرمان هايي شبيه اند که در يک وضعيت بحراني متزلزل و ويرانگر قرار گرفته اند. "3
عدم قطعيت در مشاهدات و گفتار احمد و راوي نيز به اين وضعيت کمک مي کند . در تيله آبي هر چيزي مي تواند همانی باشد که بوده , که هست و می تواند همانی نباشد که پيش از اين به ذهن و چشم می آمده است. دامنه چنين وضعيتي در سرتاسر داستان گسترش يافته است و عدم قطعيت چنان در داستان برجسته شده است و در تار و پود داستان رخنه کرده است که از جز به کل سرايت مي کند و هر چيزي از اشيا تا آدم ها و رنگ ها را در بر مي گيرد .
"شلوارش را بالا کشيد و گفت : "خودش نبود . اوني که توي آب ديدم آبي بود . "
گفتم : "اين هم رنگش آبي بود . مگه کوري ! "
گفت : " اون آبي آبي بود . تو آبيش يه رنگ ديگه بود . يه رنگي هست , ها... بگو چه رنگي ؟ ... ها... يادم اومد , همون آبي اي که خودم و خودت تو آب ديديم... چه مي گن بهش ؟"/ص64/
با آنکه منطق داستاني تيله آبي بر عدم قطعيت استوار است و ساختاری چند لايه دارد صفدري توانسته است با بکارگيري شيوه اي مدرن و خلاقانه در روايت و برقرارکردن ارتباطي منطقي بين لايه هاي مختلف متن ، بستري مناسب براي خلق داستاني عاشقانه را فراهم کرده , داستاني ساختمند را ارايه کند بگونه اي که هيچ چيز زايدي در آن ديده نمي شود و همه چيز به بهترين وجه ممکن در داستان خوش نشسته است . شايد تنها حضور مردکور در داستان باشد که چندان کمکي به روند خلق اثر نکرده است و نبودش نمي توانست چندان ضربه اي به پيکره داستان وارد کند .
نثر تيله آبي نيز نثري جاندار ، خوشخوان و شاعرانه است که صفدري در پرداخت آن به خوبي از عهده کار برآمده است . نثر صفدري نثري بي عيب و نقص است که در آن کلمات هنرمندانه و استادانه در کنار هم مي نشينند به رقص درمي آيند و خواننده را مجذوب خود مي کنند .
دقت صفدري در انتخاب واژگان و بويژه بکارگيري هنرمندانه اصطلاحات محلي که در ادبيات داستاني ما کم نظير است موجب صميمانه تر شدن فضاي داستان شده است .
"... پريديم تو حوض. زير آبکي رفتيم ، دست مان نرسيد. سر و کله مان به هم مي کوبيده مي شد و تيله آبي انگاري پا درآورده بود و مي رفت کنج حوض. دستي آمد روي دستم, يکي روي گردنم نشست. تيله انگار زهره اش رفته بود , هي سر مي خورد و دور مي شد. همه را پس زدم ، دست گذاشتم رويش. تو کف دستم بود. لغزيد. نفسم بريد. آمديم بالا. نفس تازه کرديم." /ص 60/
چنين نثري هم چون تيله اي لغزنده است که تو دست مي آيد مي سرد باز به دست مي آيد دگربار مي لغزد . اين لغزيدن مدام تکرار مي شود و مدام به دست آمدنش به تعويق مي افتد چنانکه تو مجذوب بازي دست و تيله مي شوي و تيله و دست تو را به بازي به هيجان به شادي مي کشند و سرمستت مي کنند و باز دلت مي کشد برگردي باز بخواني نثري که لطيف و است و نرم و سبک و خوشبو ؛ نثري که بوي برگ کُنار مي دهد .
پي نوشت:
1. صفدری , محمدرضا , تيله آبی , تهران , انتشارات زرياب , چاپ اول , 1377 .
2. داستان و نقد داستان ، جلد نخست , ترجمه احمد گلشيری , تهران , انتشارات نگاه , چاپ سوم , 1375 , ص 59 .
3. نوشتن با دوربين , گفتگوی پرويز جاهد با ابراهيم گلستان ,تهران , نشر اختران , زمستان 85 , ص 31 .

پنجشنبه 05 دي 1387  -  11:03 - نویسنده: هادي اخلاقي - خورموج -  بازدید خبر: 386
دسته: ویژه نامه ی ققنوس - نظرات: 0 نظر


نظرات شماهیچ نظری وجود ندارد
ارسال نظر
نام
ایمیل
وب سایت
نظر شما
 

در شهر شنیدیم


Online Bairami News

 

Copyright © 2007 Bairami.com
طراحی و راه اندازی شده توسط شرکت يک‌ضرب