|
|
٭
زن درمجموعه داستان «سیاسنبو» ي محمدرضا صفدری |
|
چکیده :
از آنجا که تقریبا نیمی از جمعیت کشور مان را زنان تشکیل داده اند وبنا به نظر بسیاری از صاحب نظران، آنان می توانند در عرصه های مختلف اجتماعی ، سیاسی ، هنری،اقتصادی وامور دیگر ، علاوه بر مسئولیتی که در خانواده ایفا می کنند،نقش داشته باشند، جا دارد که مطالعاتی در عرصه های مختلف صورت بگیرد تا جایگاه آنان را در جامعه به صورتی حساب شده وکارشناسانه تعیین نماید . دراین خصوص مطالعه ادبیات داستانی به عنوان نمود عینی گونه ای از این نگرش ، می تواند بسیار موثر باشد ونقش آنان(زنان) را در امور مختلف ،با نگاهی هنرمندانه بیان داردواز دیدگاه نویسندگان زن ومردبه این امر نگریسته شود.بنابراین دراین تحقیق سعی شده است که به بررسی نقش زنان در مجموعه داستانی بپردازیم که نویسنده آن، به نوعی در هریک از آثارش ،از زنان سیمای مختلفی را نشان داده است ومی تواند نکات درخور وارزنده ای را از نگاه یک هنرمند به بخشی از جامعه که به آن توجه آنچنانی در طول تاریخ نشده است(خصوصا کشور های جهان سوم) و نمی شود، معطوف دارد.
کلمات کلیدی : سیاسنبو1،تیله آبی، محمدرضا صفدری ، زن ، ادبیات داستانی .
مقدمه
داستان های مجموعه سیاسنبو رابا توجه به نقش زن دراین اثرآقای محمدرضا صفدری بررسی می نمائیم. دراین داستان ها گاه زن به عنوان موجودی حاشیه ای پرداخته شده است( داستان علو ،کوچه کرمانشاه، چاقوی دسته قرمزو دو رهگذر ) وگاه عنصر وشخصیت اصلی داستان ها(چتر وبارانی ، سنگ سیاه، سیاسنبوو اکو سیاه) قرار گرفته است.دلیل این امرشایدبه مسائل روان شناختی وروان شناسی نویسنده بازمی گردد.(شاید هم به خاطرات دوران کودکی !)(بازاده کرانه[ دره] انجیر ، 1378، 4) اوشخصیت هایش رادرجریان زندگی به سویی سوق می دهدکه گاهی روبه فنا(سحر در چتر وبارانی)وگاهی روبه فسادونیستی(ماه بگم در سنگ سیاه) می آورندویاآن چنان درگیرماجرا شده که فراموش می شوند.(مادر علو ومادر خدر) شاید دلیل عمده این نوع بینش رادر دوران کودکی خود نویسنده بتوان جستجوکرد.(هفته نامه پیغام جنوب2 ، 1378، 4) ازآنجاکه اوخاطره انگیزترین داستان هایش رادرسیاسنبوکه مجموعۀ اول او می باشد،ازنگاه کودکی می بیندکه باشرایط اجتماعی موجودبزرگ می شودو می بالدوازاین راه باواقعیات تلخ اجتماعی دوران خودآشنا می شودوطعم تلخ شکست را می چشد.(حضور فرنگی ها در جنوب ، مبارزات سیاسی ، انقلاب ، جنگ)(معتقدی ، 1369،48)
این داستان ها بیان کننده شرایط وزادۀ موقعیت هایی اجتماعی اند که : انسان هایی درآن گرفتار می شوندودرموقعیت خاص داستانی قرارمی گیرند.آنهاگاه محکوم می شوند(اکو سیاه ، السنو)وگاهی فرار رابرقرار ترجیح می دهند( عبدالله) تادربازگشت به موطن خویش شاهدویرانه های برجامانده ازگذشتۀ خود باشند.صفدری در داستان هایش زادگاه خویش(خورموج3) راترسیم می کند،باانسان هایی که گاه نفرین شده اند. اوبا بکار گیری شگرد رئالیسم جادویی4 وجریان سیال ذهن5 (بیشتر در تیله آبی و رمان من ببر نیستم ...)سعی در بیان حالت های انسانهایی دارد که به نوعی دچار موقعیت هایی نا خواسته شده اندودرآن گرفتار آمده اند .اما نگاه وزاویه دیدش مختص اوباقی می ماندتا از اونویسنده ای شاخص ودارای سبک بیانی خاصی را بسازد. در «پریون»6و«درخت نخستین»* از مجموعه «تیله آبی »، اوروبه ساختن جهانی ماورایی وپریوار می کند؛لیکن در«درخت نخستین»اوداستانش راچنان سوق می دهدتااین پری زدگی راواین توهم راکه برداستان چنگ انداخته است از بین ببرد و جهانی مدرن رابه تصویرکشد.
صفدری یکی ازنمایندگان نسل جدید(سوم) داستان نویسی ایران(علیخانی ،1380، 128) است که با توجه به سنت های داستان نویسی،روبه مدرنیسم وپست مدرنیسم درداستان امروز آورده است.او با تیزبینی خاص خودش،از عناصر داستانی بهره می بر دو آنها را در داستان های خود پیاده می کند .
درمجموعۀ داستان سیاسنبو، او بیشتربه فضای بومی خودپایبند است ومی خواهد دین خود را به زادگاهش اداکند. امادرمجموعه تیلۀ آبی اوفضارادرمی نورددوبامکان داستان چنان می تندکه به وحدتی در مکان می رسدوداستان در برشی کوتاه از زمان اتفاق می افتدوبازبان خاص او درهم می آمیزدوآمیزه ای ازنثری آهنگین ومسجع رامی سازدکه ما رابه یاد داستانهای ابراهیم گلستان وصادق چوبک می اندازد.(پیغام، 1378، 4)گاهی نیز ماجرارادراین داستان ها دخیل می کند و داستانهای بهرام صادقی رادرذهن تداعی می کند.(داستان مویه از مجموعه تیله آبی)
نثراودرمجموعۀ اول(سیاسنبو)نثری روان وساده وبه دور از شگرهای زبانی است. ولی درمجموعۀ دوم(تیلۀ آبی)،اوروبه بازی بازبان وپرداختن به نثری نفس گیرباجملاتی بدون نقطه وویرگول می آوردتا ذهن خواننده اش رادر چالش باداستان وفضای آن مغلوب سازد.( کاری که بعدهادر رمان من ببر نیستم نیز دنبال کرده است ودر داستان های اخیرش به نوعی «میم» در بیان روایت رسیده است.[داستان خود تنهایی7 ])شاید بتوان گفت که درپاره ای موارد اوتوانسته است این موفقیت خودرابه ظهوربرساندولی درپاره ای جاها اوناموفق بوده است وحالتی تحمیلی به داستان وفضای آن داده است .
دربررسی این داستان ها نگاه ما فقط به لحاظ حضور شخصیت
زن درداستان ها اهمیت داردوبیشتربه نقش آنهاپرداخته شده است .تاآنجا که مقدوربوده است،سعی شده است که ازمنابع مکتوب که دسترسی به آنها امکان داشته استفاده شودوآنهارامدنظر قراردهم تا به نتیجه ای درپایان این نوشته هامنجر شود.از مصاحبه هاونظرات نویسنده دراین ارجاعات کمتر استفاده شده است. هرچندکه نکات قابل توجهی رانسبت به زن بیان داشته اند.دراین زمینه به مصاحبۀ ایشان باهفته نامه پیغام دردوشماره(1378،شماره52، 4وشماره53،4) ودرروزنامه صبح امروز(سه شنبه 15 تیر 1378) می توان مراجعه کرد.همچنین به نوشتۀ ایشان درویژه نامۀ مجلۀ نافه (نوروز 1380 )نیز که نظری دربارۀ زن داشته اند ،می توان مراجعه نمود .
* «درخت نخستین» بنا به گفته نویسنده، این داستان به نوعی روایت مدرن تری از« داستان پریون» است که در آن پری با اعمال ورفتار مقلدانه از انسان، نابود وبه آتش کشیده می شود!( پیغام،1386، 5)
سوالات تحقیق
در داستانهای این مجموعه ودیگر داستانهای صفدری ما با پرسش هایی مواجه ایم که در بسیاری از داستانهای او مطرح می گرددوگویی دغدغه های اصلی او را دررسیدن به جهان داستانیش ترسیم می نماید، پرسش هایی که در نگاه او وزاویه دیدش به جهان نهفته است.به راستی :
- چرا زنان در داستانهای صفدری در حاشیه قرارمی گیرند؟
- نگاه مردان خارجی (فرنگی ) به زنان وعکس العمل مردان به آنان چرااین گونه رقم می خورد؟
- آیا زنان دست نیافتنی وماورایی اند ( به عنوان عشق ) یا قابل دسترس وزمینی اند؟
- آیا زنان داستانهای این مجموعه ومجموعه بعدی نویسنده( تیله آبی ) ، به تکرار نمی رسند؟ ( به لحاظ شخصیت وکنش های داستانی )
- نگاه صفدری به زن تا چه اندازه ای تاریخی است؟ آیا توانسته است مظلومیت زنان را در سطح پایین اجتماع ترسیم نماید؟
- چقدر زنان در اقتصاد خانواده نقش دارند؟
- نگاه جامعه به زنان در جامعه توسعه نیافته چگونه است؟
- دغدغه نویسنده از بیان این گونه داستانها چیست؟ چرا او به اقشار فراموش شده اجتماعی همچون روسپی ها ، زنان بیوه وزنان رها شده در لایه های زمان و حاشیه ای پرداخته است؟
- چرا زنان دراین داستانها همیشه بار عذاب ومصیبت رویدادهای زندگی را به دوش می کشند؟
- انقلاب وجنگ وسایر رویدادها در این داستانهاچه نقشی در نگرش زنان ایجاد کرده است؟
- چرا بیان صفدری به گونه ای از زبان کودکی بیان می شود که تمام اتفاقات را دیده است ، ونه از نگاه نویسنده ای بالغ این امر صورت می پذیرد؟
- نقش کودکی وبازی در کارهای او به چه شکلی نمود پیدا کرده است؟
- چرا انتظار زنان پایانی ندارد وهمواره چشم به راه خبر ویا فاجعه ای به سر می برند؟ ( درداستان سنگ سیاه ، دو رهگذر ، علو وتیله آبی)
- عشق مردان به زنان چگونه ترسیم می شود ؟ وچرا عشق زنان را کمتر به مردان شاهدیم؟
می توان گفت که اینها سوالاتی است که در خوانش این داستانها با توجه به سطح هر یک از داستانها ونقش مایه هایی که در آنها نهفته است، مطرح می شود.
شرح مسأله
ما در جامعه ای زندگی می کنیم که نیمی از آن را زنان تشکیل داده اند وبه رغم اتفاقاتی که در این یکصد واندی سال ( از زمان مشروطه تا به امروز ) افتاده است ،همواره این نیمه نتوانسته است شاید وباید جایگاه اجتماعی خود را پیدا کند . بنابراین جا دارد که با توجه به آثاری که در زمینه های داستان کوتاه ورمان توسط نویسندگان معاصر پدید آمده است ، به بررسی نقش زنان وچگونگی سیر تحول آنان در جامعه بپردازیم تا از این طریق تاثیراتی راکه بر جامعه گذاشته اند ( چه نمود های عینی آن وچه نمودهای ذهنی آن ) را بررسی نماییم. همچنین در آثاری که توسط هنرمندان زن در این عرصه ها پدید آمده است نگاه آنان را هم می توانیم به سیر این تحولات معطوف داریم ونگرش آنان را به سایر اقشار ومردها به عنوان نیمه های دیگری ازاین اجتماع ،مورد دقت وتحقیق قراردهیم واحیانا آسیب های اجتماعی وتحولاتی را که مسبب این نوع نگرش شده است ، کارشناسی کنیم . در زمینه زنان در ادبیات وجامعه رو به توسعه، مطالعاتی که باید وشاید صورت بپذیرد در زمان ما نشده است، ویا آن قدر کم بوده است که که کمتر به آن توجه شده است وجا دارد در مراکز علمی وپژوهشی ترتیباتی اتخاذ گردد تا دراین زمینه رویکردهای اجتماعی وهنری را در این سلسله مباحث گسترش دهیم.
فرضیات
فرض ما این است که چقدر خاطرات کودکی در شکل گیری مجموعه داستان سیاسنبو نقش داشته است . نگاه کودک به عنوان بخشی از شخصیت روانی فرد چه جایگاه ونقش اجتماعی را بازی می کند وکارکردهای آن دررشد شخصیتی چقدر موثر است. بنابراین ما به دنبال این نکته ایم که کودکی به عنوان لایه ای از لایه های شخصیتی هر فرد، چگونه می تواند روایت کننده بخشی از زندگی انسان ها از دوران کودکی تا بزرگسالی وپیری شود . همچنین می توان گفت که این داستانها به عنوان تریلوژی چندگانه ای که از کودکی وپیش از آن آغاز می شود وبا رشد شخصیت ها در خاطرات گذشته وبه صورتی منسجم ووحدت بخش دراین داستانها عمل می نماید وبه نوعی گریزگاهی است از حال به گذشته که برای خواننده انبساط خاطری ایجاد می کند تا بتواند با این شخصیت ها ودر زمان آنها وجایگاهشان زندگی را تجربه کند ،وبا فلاش بکهایی که نویسنده می زند در گذشته آنها ، افکارشان ، شخصیتشان ودغدغه های آنان ورشد جسمانی ونحوه زندگی اجتماعی آنها، زندگی را به صورتی دیگر ونگرشی خاص این آدمها تجربه نماید.
سیاسنبو
خلاصه داستان:
داستان از زبان راویی نقل می شودکه درآن به شرح مرگ پدر دردریاوشروع خانه به دوشی خانواده ای در جنوب می انجامد.«السنو»( عموی پسر ) جهت کار کردن به آبادان می رود وخانوادۀ برادرش راباخود می برد. مادر برای امرار معاش باقلا پخت می کند ومی فروشد. اما در امان نیست ونگاه شاگرد شوفرها او راآزار می دهد. فرنگی ها توی جنوب هر کاری دلشان بخواهد می کنند. به السنو هم پیشنهاد می دهند که زن را جهت آشپزی به منزلشان ببرند. السنو به آنها نه می گوید. تا اینکه شبی چهار نفر از آنها می ریزند توی کپرها وقصد تجاوز به زن رادارند. السنو نمی گذاردوبا آنها درگیر می شود. مردان کپر نشین به کمکش می آیند. فرنگی ها با خود اسلحه دارندوبه طرف مردم نشانه می روندوقصد دارند که زن را بازور با خودشان ببرند. درگیری بالا می گیرد. «اکو سیاه» و«خالو منو » به کمک السنو می آیند. السنو در حین درگیری منقل پر از آتش را بلند می کند وبرروی سر یکی از آنها می ریزد. فرنگی ها می گریزندوزن از دست آنها نجات می یابد.دوستان السنو در تلواسه و نگرانی اندوبه او پیشنهاد می دهند تا شبانه بگریزد. پاسبانها که از سروصدا با خبر شده اند ، سروکله اشان پیدا می شود. السنو به آنها توضیح می دهد که خارجی ها قصد هتک حرمت داشته اند. اورا به کلانتری نمی برند.چراکه کسی از او شکایت نکرده است.السنو به خانه بازمی گردد.
فردای آن روز السنو واکو سیاه به سرکار می روند. هوا دم کرده وشرجی است.( صفدری ، 1382، 10)آنها قیرها راآب می کنند . استادکار عجله دارد. السنو تخته پاره ها رامی شکند وزیر بشکه ها قرار می دهدوآتش می زند.خانه های فرنگی ها تا سقف رسیده اند وقیروگونی وسفیدکاری آنها مانده است.(صفدری ، 1382، 11) کارگران مشغول خالی کردن کیسه های سیمانند.
فرنگی ها می آیند ، آنها سه تا هستند..می روند توی اتاق مهندس ها( صفدری ، 1382، 12) خالو منو روبه السنو می کند و می گوید که فرار کند. او نگران زن وبچه برادرش است . می ایستدو می گوید: « مگه چه کارمی کنن؟ آدم که نکشته ام . تازه
من باید شکایت کنم . اون ها اومدن تو خونه ما ، اون ها می خواستن به ناموسم دست درازی کنن .» (صفدری ، 1382، 12و13)
پریموس ها زیر بشکه های قیر قرارگرفته اند وقیر غل غل می کند . السنو به کارش ادامه می دهد اما چشمی هم بر دراتاق مهندس ها دارد. اکو سیاه به السنو نزدیک می شود . پاسبان همراه فرنگی ها آنها را می پاید. اکو تاکید می کند که السنو بگریزد. اما السنو می ترسد که برایش پاپوش درست کنند. اکو سیاه جریان فرنگی ای که سروسینه اش سوخته ودر بیمارستان بستری است را می گوید. اکو که قبلا در کشتی میگویی کار می کرده است یک پایش آنجا ناقص شده است و می لنگدوپدر ومادرش هم معلوم نیست که چه کسی است. او همیشه چاقوی ضامن داری لیفه شلوارش است و«همیشه هم با یاد دختر رنگ پریده ای که سال ها پیش توی چارچوب پنجره ای دیده است شروه می خواند.» (صفدری، 1382، 13) او چاقوی ضامن دارش را لمس می کند وبه السنو دلداری می دهد. اکو سیاه می رود تا به کارش بپردازد. او درسایه دیوار می ایستد. هوا غبار آلود وگرفته وبی صدا است. فقط صدای دستگاههای درهم کننده شن وسیمان به گوش می رسد.
پاسبان به طرف السنو می آید . صدایش می زند. او از پشت دیوار بیرون می آیدوپای بشکه های قیر از رفتن باز می ماتد. فرنگی ها از اتاق بیرون می آیند. مردها بی صدا به تماشا ایستاده اند. السنو را می بندندوپای بشکه قیر داغ می آورند. بند را به دور السنو وبشکه گره می زنند. السنو به اکو سیاه که کمی دورتر ایستاده است نگاه می کند. پاسبان هم نظاره گر ماجراست. اکو جرات به خرج می دهد وخودش را جلوی فرنگی ها می اندازد ومی خواهد جلویشان را بگیرد.
پاسبان او را برحذر می داردونهی می کند . اکو سیاه چاقو می کشد . استاد کار مداخله می کند ومی خواهد که او به سرکارش برگردد. السنو از شدت گرما تنش می سوزد وعرق از سرورویش می ریزد. پاسبان برای خوش خدمتی جلوی اکو سیاه می ایستد. اکو به سمت السنو وبشکه های قیر می رود وکارگرها ( ناخدا، خالو منو ، اکو سیاه) به پشتیبانی السنو می پردازند. فرنگی ها زبان به دشنام می گشایند.اکو سیاه خودش را به السنو می رساند وبند را پاره می کند .یک فرنگی به او نزدیک می شود و«با لگد می خواباند توی آبگاهش .»(صفدری ، 1382، 17)پاسبان ومهندس ایرانی جلوی خالو منو وناخدارا می گیرند. خالو منو از دستشان می گریزد وبا میله ای به پای فرنگی می کوبد. اکوسیاه را دونفر دیگر فرنگی گرفته اند وبه دیوارچسبانده اند. بندی به گردن السنو انداخته اند واو را می کشند. کارگرها بهم ریخته اند . اکو سیاه ، سینه وبازوی مرد فرنگی عینکی را خونی می کند ومی دود تا السنو را از چنگ آن یکی در آوردکه صدای گلوله ای فضا را پر می کند.(صفدری ، 1382،17)
صدای گلوله ای دیگر می پیچد وکارگرها هیاهو می کنند . اکو سیاه دراین شلوغی متوجه فرنگی می شود که سطل قیر داغی به دست به سوی السنو می رود . او به السنو هشدار می دهد که : «السنو ، سرت...» (صفدری ، 1382، 17)قیر داغ سرتا پای السنو را می سوزاند والسنو دیوانه وار به هرسو می دود. فرنگی هافرار می کنند . کارگرها درطلب آبند تا به روی السنو بریزند . اکو سیاه با دست خالی میان میدان ایستاده است.(صفدری ، 1382، 18) وبه این فاجعه می نگرد.
در داستان سیاسنبو زن درقالب شخصیتی زحمت کش ظاهرمی شود.شخصیت اومورد تعدی قرارمی گیرد.حال این تجاوزتوسط خودی باشدوخواه توسط بیگانه. باحضوربیگانه (خارجی)درمحیط وزادگاه او،نقش اوهی برجسته و برجسته ترمی گردد.زن به عنوان بخشی ازمیهن،بخشی ازحیثیت مردومقدسات اومطرح می شود.حتی برای حفظ او،مردان ریسک می کنندوچاقومی کشند.آنها گاهی زنانی درسطح باقی می مانند(زنان محل)وگاه برجسته می شوند.(زن-مادر) تانحوۀ بکارگیری آنها را در شرایط وفضای حاکم برداستان پررنگ یاکم رنگ کند .زنان دراین داستان موردحمله وآزاراجنبی هاقرارمی گیرند.مواردی که شایددرجنوب وبعضی جاها درزمان حضوراجنبی ها درآن دوره رخ داده است.زن دراین داستان وطنی است که مردمش دوستش دارندوبه خاطراوست که ازجان خویش مایه می گذارند.(کشته شدن السنودرآخرداستان)
دراین میان مردانی هستندکه یه عشق زنان دست به دزدی می زنند(اکوسیاه)وبارؤیای زنانی که رنگ از رخشان پریده است دل خوش دارندوشب ها میگساری می کنند.دراین داستان، فاجعه ای دوجانبه رخ می دهد.مرد می میرد و زن بی سرپرست می شودوکاربه فرجامی تراژیک می انجامد. دغدغۀ مردان هم ،حفظ آنچه دارندمی باشد.ولی زور وقدرت، آخرالامربرشرایط آنها فائق می گرددومردان را هرچند زوربازو یارباشد(اکوسیاه)خلع صلاح می کندتادربرابر هجوم خارجی مغلوب نشان دهد. نگاه صفدری ،نگاهی است ایرانی به مملکتی که موردهجوم وتجاوز قرارگرفته است وزن رابه عنوان مام میهن مدنظر داشته است .
اکوسیاه
خلاصه داستان:
این داستان حول دایره ای می گردد که« اکو سیاه» نقش اصلی آن را بازی می کند. روایت کارگری است که در شرکت نفت روی بارانداز برای خارجی ها کار می کند . اکو به تازگی با زنی بیوه که کودکی دارد ، ازدواج نموده ودر خانه ای زندگی می کنند که کارگرهای دیگری نیز با خانواده هایشان آنجا هستند. خانه ها دور تادور حیاط ومشرف بر یکدیگرند وبه « سوراخ روباه » (صفدری ، 1382، 20) شبیه اند. داستان به گونه ای، دنباله روایت داستان سیاسنبو است واز جایی آغاز می شود که السنو قیر اندود شده وجان باخته است. این بار اکو سیاه با دزدیدن قوطی های شیر خشک از کمپ خارجی ها داستان را به جلو می برد. او می خواهد کودک زنده بماند به هر قیمتی که باشد.
خارجی ها چشم طمع به ناموس کارگرها دارند. اکو، شبی با کارتون شیر وارد حیاط می شود . زن خالو منو او را می بیند وبه او طعنه می زند . زن اکو که از این ماجراترس برداشته است او را ملامت می کند. «زن با ترس می گوید : خونه ت بسوزه دور از ولایت! خودت هم می دونی چه کار کرده ای ! همین حالاست که پاسبان وسرباز بریزه تو خونه ! »(صفدری ، 1382، 20و21)آنها برای اینکه دهان زن خالو منو را ببندند ، قوطی شیری به او می دهند.
اکو با پسر بچه بازی می کند وبرایش «ادای سگ وگربه در می آورد.»(صفدری ، 1382، 22)موقع خواب روی پشت بام، زن به او خبر می دهد که دختر شیخ جابر را همان چهار تا فرنگی با خودشان برده اند. اکو غیرتی می شودو می خواهد که به دوستش جابر کمک کند ، زن او را نهی می کند . اکو گذشته را به یاد زن می آورد که شیخ جابربه آنها کمک کرده است . از طرفی هم کینه خودشان را به فرنگی ها گوشزد می کندکه چطور السنو را کشته اند. خالو منو به پشت بام می آید وبا آنها هم صحبت می شود. او اکو را برحذر می داردکه اقدامی نکند وبلند می شود ومی رود.
فردای آن روز اکو وخالو منو از کشتی در بارانداز بار خالی می کنند، که خالو به او خبر می دهد که سر هر چهار خارجی را بریده اند وروی سینه اشان گذاشته اند.(صفدری ، 1382، 24) اکو می گوید که او توی خانه بوده است. فرنگی هاآنها را زیر نظر دارند، خالو منو به او گوشزد می کند که اگر این کار را کرده است، فرار کند . اکو به او طعنه می زند. خالو ماجرای السنو را پیش می کشد .« مهندس جو » بین کارگر ها گشت می زند. سیدعلی که از دوستان مشترک آنهاست ، خودش را به آنها می رساند وبه اکو هشدار می دهد که الآن او را صدا می کنند تا سوالاتی از او بکنند.
اکو را صدا می زنند . خالو منو می گوید که او نرود .سید علی می خواهد که برود. خالو منو قضیه دزدی شیر ها را یادآور می شود . سید علی می گوید که آنها امروز به فکر شیر ها نیستند. اکو از پشت گونی ها دور می شود . مهندس جو او را می بیند وصدایش می زند. رو به پاسبان می کند واکو را نشان می دهد. بعد به انگلیسی وبا خشم صحبت می کند . «پاسبان به مهندس ایرانی می گوید: بهش بگو ما اینو می بریم شهربانی .» (صفدری ، 1382، 27) جو غر می زند ومی خواهد که از رئیس پلیس آنها اجازه بگیرند. آنها مخالف اینکارند که پاسبان اکو را ببرد. پاسبان واکو با تفنگدار خارجی راه می افتند ومی روند. اکو با پای شلش که به زمین می کشد ، جلوتر از آنها تند تند می رود.( صفدری ، 1382 ، 28) پاسبان بین راه زیر زبانش می رود تا بفهمد که او خارجی ها را کشته است یا نه؟ اکو دستش را می خواند ومی گوید: « اگه دنبال پول می گردی مانیستیم.» (صفدری، 1382، 28)
آنها به شهربانی می رسند. خارجی ها زودتر به آنجا رسیده اند . اورا برانداز می کنند . او را برای بازجویی به اتاقی می برند. بازجو خودش داستانی سر هم می کند که چطور نیمه شب آنها(شیخ جابر ودیگران)، با هم دستی اکو خارج شده اند واینکار را کرده اند. اکو سیاه منکر می شود . بازجو او را می زند. اکو رام نمی شود. فرنگی چاقی می آید وگوشه ای می ایستدوتماشا می کند.
زن وبچه اکو را همسایه ها فراری داده اند. سربازی این را به بازجو می گوید. اکو می گوید : «صبح که اومدم سرکار ، خونه بودن.» (صفدری ، 1382 ، 31) فرنگی با بازجو صحبت می کند . اکو را هفت روز به زندان می اندازند واو اعترافی نمی کند. اورا آزاد می کنند تابه خانه برود . می رود . زن نیست . به سرکار باز می گردد . سید علی به او می گوید :«زن وبچه اش را جایی برده که دست فلک هم به آنهانمی رسد.»( صفدری ، 1382، 31) آنها از رفتار خارجی هاوپاسبانها به شک افتاده اند . منتظرند تا ببینند که آنها چکار خواهند کرد. سید علی وبرادرش وحامد که یکی دیگر از دوستان آنها ست وگیر افتاده است نیز دراین کار بوده اند. اکو همه اش به فکر زن وبچه اش می باشد. تصمیم می گیرد که مخفیانه کارتنی شیر بدزد. سید علی به او هشدار می دهد که بهانه ای به دست آنها ندهد. اکو سیاه شبانه با سید علی به سراغ انبار می روند ودرحین فراراز سیم خاردار، اکو سیاه توسط نگهبان خارجی کمپ دستگیر می شود .سید علی پا به فرار می گذاردومی گریزد. جواز راه می رسد و«با کنده زانو می خواباند تو کمر اکو سیاه . » (صفدری ، 1382، 34) او را بالای وانت می اندازند ودر اتاقکی سیمی میان محوطه، زندانی می کنند. هوای دم کرده وشرجی شهریور ماه ، اکو سیاه را بی تاب وتشنه کرده است. نگهبان به او آب نمی دهد.اکو هم شیطنت می کند ولج او را درمی آورد. نگهبان می خواهد به اوشلیک کند که سروکله سید علی وخالو منو پیدا می شود. آجری به سوی نگهبان می اندازندواو را زخمی می کنند. مهندس ایرانی وجو پیدایشان می شود . مهندس ایرانی می خواهد که آنها به سرکارشان بروند. سید علی می خواهد که او را بیرون بیاورند.( صفدری ، 1382، 36) جو می گوید که او دزد است. آنها می خواهند که اکو را به شهربانی ببرند. مهندس توضیح می دهد که برای ترس دیگران این کار را کرده اند . جو، اکو را از قفس سیمی آزاد می کند ومی خواهد که با او به شهر برود. سیدعلی یا ایماء واشاره از اکو می خواهد که بگریزد. اورا سوار وانت می کنند تابه شهربانی ببرند.سوار ماشین سیاه رنگی می شوند که دو تفنگدار آنها را همراهی می کند. بین راه جو به اکو می گوید که:« شما باید کار کرد.»(صفدری ، 1382، 37) بیل وکلنگ به دستش می دهند ومیان بیابان، اکو را وامی دارندتا گودالی بکند. اکو به فکر فرو می رود. هوا رو به تاریکی نهاده است. اکوتا شانه توی گودال است. ( صفدری ، 1382، 38)او می خواهد از گودال بیرون بیاید که تفنگدارانگشتهایش را روی لبه گودال با پاشنه پوتین له می کند.( صفدری ، 1382، 38) یکی از آنها می خنددوشروع می کند به ریختن خاک روی اکوسیاه . اکو چاقویش را می کشد وپای یکی از آنها را می درد. دومی با تفنگ به پشت گردنش می کوبد. آنها او را تا شانه در خاک دفن کرده اند. اکو رو به دریا وغروب آفتاب ، میان خاک، زنده دفن شده است. خالو منو وسید علی ومردان دیگر در بارانداز با صدای گلوله ای که از دور به گوش می رسد بار بر دوش به سوی صدا بر می گردند و« انگار همه بار بردوش پا به دو می گذارند.» ( صفدری ، 1382، 39)
دراین داستان جمله آغازین آن چنین است :«آب کدام دریا کم می شود،اگردست های زنی سبزه وترکه یی شانه های آفتاب سوختۀ اکوسیاه رامالش دهد؟چه بهترکه زن بلندبالا باشدوموهای شلالش تا کاسۀ زانوبرسد. »(صفدری ، 1382، 19)
اگرخوب به داستان نگاه کنیم وآن رادوباره بخوانیم؛مرد(اکوسیاه)بازواردمیدان می شود.مردان شرکت نفتی،کارگرانی که کارمی کنندتا شکم زن وبچۀ خودراسیر کنند.مردان جغرافیای سوخته ای که با تمام مرارت ها،فکروذکرشان شکم خالی زن وفرزنداست. دراین داستان زنی بی سرپرست(زن برادر السنو) پیدا می شود.اکوسیاه خودرامؤظف می داندکه شکم اووبچۀ شیرخواره اش راازشیرهایی که ازکمپ خارجی ها می دزدد،سیرکند .زن محتاط است .می ترسد.این زن،زنی است که از هجوم خارجی ها جسته است وسعی دارد درپناه مردی باشدکه زندگی اوراتأمین کند.گاهی حسادت زنانه دروهمسایه وچشم وهم چشمی ها نیز به چشم می خورد.
دراین داستان باز زن ها موردتجاوز خارجی ها قرارمی گیرندومردها انتقام خودرااز آنهامی ستانند.زن بازکارکردی مام گونه می یابدومردنجات دهنده و منتقمی می شودبرای زخمی که برپیکرۀ اجتماع واردآمده است . زن که حالا زن اکوسیاه شده است،سعی داردآشیانه وخانه اش راازگزند حوادث بیرون ازخانه محفوظ نگه داردتابه آرامش برسد.آیا داستان زنان به تکرار نرسیده است؟اگر رسیده است، این آیاخبراز دردی تاریخی نمی دهدکه نویسنده باعلم کردن آن سعی درگفتن داستان دارد.؟این داستان عاقبت با انتقام به پایان می رسد؛وقهرمان داستان(اکوسیاه)زنده زنده درخاک دفن می گردد.وسرنوشت زن ودربه دری اودوباره تکرار می شود وعاقبتش در هاله ای از ابهام رقم می خورد.به راستی چرا جنین اتفاقی به وقوع می پیوندد؟!
علو
خلاصه داستان:
علو پسر بچه ای است پاپتی که با پسر شهردار دوستی دارد. دوستانش او را به تمسخر می گیرند . آنها با طعنه وتشر به او حالی می کنند که پدر جمشید ( شهردار) «با مهندس ها روی هم ریخته اند وآرد وگندم شرکتو بالا می کشن.» ( صفدری ، 1382، 43) پدر علو هم قهوه چی روستا است .
داستان به زمانی باز می گردد که در جنوب تازه دارند آسفالت می کشند واز سویی چند روایت در کنار هم گفته می شود . یکی روایت علو ودوستانش ، دیگری عشق علو وروایت مردم جنوبی وداشتن ها ونداشتن های آنها. سال های قحطی ومرض وهمین طور تحرکات سیاسی دهه سی است. این جریانات با هم در داستان پیش می رود وبا آمدن «صادقی» ، روحی دیگر به روستا وفضای داستان دمیده می شود . آدمها هر کدام دچار تحول می شوند وشخصیت تازه ای می یابند. برروی افکار علو وطرز صحبت کردنش با جمشید نیز تاثیر می گذارد. علو که در دزدی از باغ گوجه فرنگی سرش توسط باغبان شکسته است، در گفتگویش با جمشید این طور پاسخ می دهد: « جمشید باز گفت: دردت نمی آد؟ - : یه بار گفتم که نه. -: چطور دردنمی کنه؟ - : خب دیگه ... وقتی خوردی چشات رو هم بذار ، دست هاتو مشت کن ، هی نگو اوخ درد می کنه ، بذار هرچه درده بیاد تو تنت. اون وقت چشم باز می کنی ومی بینی درد رفته پی کارش.» ( صفدری ، 1382، 56)
داستان علو اگر چه از زبان راوی دانای کل پیش می رود ، اما همواره ماداستان را از نگاه علو در تمامی صحنه ها می بینیم. گفتگوی عباس تنگسیر وصادقی ، حسین دشتی ، روایت از مهندس بیل وسید قباد وپدر علو، بچه های همبازی علو، دختر شهردار(پروین)، بهزاد شوهر خواهر جمشید، مریم خواهر مریض علو، زار حسین پیرمرد چشم شور روستا، مصیبت خانواده علوومادرش ، آموزگارشان بارانی وعشق او به نسرین ومادر علو که مدام به درگاه خدا « دست هایش را به آسمان می برد : « خدایا یه چشمم کور بشه ، اما بچه ام از دستم نره.» ( صفدری ، 1382، 77)همه این روایت ها را از نگاه علو می توانیم ببینیم.
جاده آسفالت درحال ساخته شدن است . نیروهای ارتشی تفنگهای مردم را می گیرند. عده ای همچنان مقاومت می کنند . آرد آمریکایی وگندم وشن قاطی آن توسط سید قباد بین مردم تقسیم می شود. مردم از این امر ناراضی اند.
صادقی ، حسین دشتی ، گرگو پدر علو، عباس تنگسیر ودیگر
کارگران از وضعی که بوجود آمده است خشمگین اند وشبانه توی نخلستان جلسه می گیرند تا دیگر گندم های سید قباد را به جای آرد نگیرند. عده ای را می گیرند . گرگو درگیر مریضی مریم (خواهر کوچک علو) است . مردم به آگاهی رسیده اند ومی دانند که شرکت حق آنها را پایمال می کند . « دیگر همه آنها می دانستند که شرکت باید به جای دوکیسه آرد چهارتا بدهد.» (صفدری ، 1382، 84)
مریم می میرد. خانواده علو دچار مصیبت می شوند . زن به سروسینه اش می کوبد ومویه سرمی دهد. « دی رود ! دی رودم! بچه ام ! ... گرگو دیدی روزگارم سیاه شد؟ » و رو کرد به مرده دخترش : « دی ! می خواستم عروست کنم ...» این را گفت ومانند پلنگی تیرخورده شکم برزمین کشید وبه خود پیچید.» ( صفدری ، 1382، 85)
در تمام این لحظات ، علو نظاره گر ماجراست. ما گاه واقعه را از نگاه او وگاه دانای کل می بینیم. دراین داستان نیز ما رد پای السنو واکو سیاه را می بینیم. روستای علو ، روستای غمزدگان عالم است ! داستان مویه های زنان بی پناه ، سرشکستگی مردان خلع سلاح شده ومصیبت کشیده است. « علو همچنان که تو تاریکی سرا شیون مادرش را می شنید ، با خودمی گفت : این دی حسنو چه دلی داردکه هر شب ناله اش بلند است! هرشب ، سه تا مرد را زنده می کرد وبا آنها گپ می زد. یکی شوهر اولش که نامش ناصر بود وپشت هفت دریای سیاه رفت ودیگر برنگشت. یکی عمویش که جلو ساختمان نوسازی ، فرنگی ها آتشش زدند ، ودیگری شوهر دومش که در خاک نشاندند وگلوله ای به سرش زدند تا جانش در رفت.» ( صفدری ، 1382، 87)
مصیبت فقط از آن علو وخانواده اش نیست . خاله اش کیمیا ودیگر اهالی نیز در این غم باخانواده اش همراه می شوند . در این بین، سرو کله مسئولین امر نیز جهت بازدید از روند جاده سازی پیدا می شود . بچه ها به فرودگاه، که میدان بازی است، می روند واستقبال شروع می شود. دراین گیر ودار ، بهزاد شوهر خواهر جمشید هم به دنبال حسین دشتی می گردد تااو را دستگیر کنند. کارگر ها جهت گرفتن آرد وروغن وشیر به در انبار رفته اند. همه در تقلا هستند . به کارگر ها آرد نمی دهند. عده ای اعتراض می کنند . گرگو ، حسین دشتی ، عباس تنگسیر ودیگر کارگران با گروهبان های محافظ انبار درگیر می شوند. عده ای آرد وروغن وشیر سهمیه ای را می فروشند. دلال ها آنها را می خرند. سروان پیدایش می شود وبه دنبالش سید قباد ومهندس بیل هم می آیند.کارگرها پی برده اند که آنها دست به یکی کرده اند. سیدقباد جلو می آید و وانمود می کند که دیگر آرد ندارند. «همه تون می دونین که ما به اون اندازه آرد نداریم که به همه برسه . خواهش می کنم یه چند روزدیگه صبر کنین . چشم هم بذارین آرد رسیده .» ( صفدری ، 1382، 100)
کارگر ها از جایشان تکان نمی خورند . سروان وگروهبان وسربازانش راهشان را می گیرند و می روند. همه به جشن می روند . اما عباس تنگسیر ، حسین دشتی وگرگو ایستاده اند ومی خواهند به انبار نزدیک شوند. به انبار حمله می کنند. تفنگدار ها از راه می رسند وبا آنها زد وخورد می کنند وپا به فرار می گذارند. همه به استقبال مسئولین فرستاده شده از تهران به فرودگاه رفته اند. اما گرگو ، ودوستانش در بگو مگو هستند تا به انبار بروند وسهم آردشان رابستانند. علو در همه این اتفاقات شرکت دارد وبه همه جا سر می کشد. او پروین (دختر شهردار) را در شلوغی می بیند ومی خواهد که به او نزدیک شود. اما او را گم می کند. « دستی آمد وپروین را جلو کشاند .چه شد؟ پروین تو سواری دامادشان نشسته بود و می رفت . این شوهر خواهر جمشید باز هم سرخر شد. کار همیشه اش بود، نمی گذاشت جمشید با او بگردد.» (صفدری ، 1382، 104) در این شلوغی ، علو با یاد خاطره ای که بین خودش وجمشید وپروین داشته است ، دل خوش است وبه یاد می آورد که به خانه پروین نزدیک می شود تا با او رابطه ای برقرار کند ، اما به جای آنکه حرف دلش را بگوید ، چنین می گوید:« پروین ، چه دیوار های قشنگی دارین! » (صفدری ، 1382، 105)
علو می د ود تا به میدانگاهی می رسد که برای استقبال آماده شده است. توی جمعیت خودش را جا می کند وبه هنگام پیاده شدن مسئولین از هواپیما وپرتقال خوردن آنها مدام دست می زند وهورا می کشد. او بااین کارش جو آنجا را آشفته می کند وهمه همصدا با او هورا می کشندودست می زنند. سید قباد از این امر عصبانی شده است . علو این کار را چند بار تکرار می کند. زن ومسئولین همرااو سوار می شوند ومی روند. بچه های روستا با علو وحسنو با میدانی پر از پوست پرتقال وکاغذهای شکلات وته سیگار تنها می مانند . بعد در حالی که با هم گفتگو می کنند، راه می افتند تا به راسته می رسند. حسنو به علو نصیحت می کند که : « من برای خودت می گم ، این ها دوستی ندارن .بلبل که براشون بگیری ، هیچ . اگه کهره آهو هم بگیری باز یادشون می ره . دل شون مهر توش نیست، سر هیچ وپیچ ...» (صفدری ، 1382، 108) در این هنگام صادقی با دوچرخه اش از پشت سر به آنهانزدیک می شود .به قهوه خانه می رسند. صادقی ازعلوسراغ پدرش را می گیرد. او را می فرستد تا خبر دستگیری عباس تنگسیر را به او بدهد. علو دوچرخه را می گیرد وبه راه می افتدتا به امام زاده برود. «علو سوار شد و دوچرخه تو تاریکی دور برداشت ورفت. به همان تندی که رفت ، پر شتاب برگشت.» (صفدری ، 1382، 109)
علو برمی گردد وخبر می دهد که بابایش نیامده وصادقی را به خانه دعوت می کند . صادقی به راهش ادامه می دهد وبه سوی چادر کارگر ها می رود. علو هم وارد حیاط خانه شان می شود. به محض ورود می رود وسطل را از آب چاه پر می کند وجلوی گاوشان می گذارد. او درفکر است که عاقبت این سروصداها چه خواهد شد. مادرش را می بیند که هنوز « دست به زمین می کشید ونشسته دور خودش می گشت.» (صفدری ، 1382، 110) او هنوز برمرگ مریم ( خواهر علو) ناله می کند. علو سرش را توی سطل آب فرو می کند . برای لحظاتی او هیچ صدایی را نمی شنود. انعکاس ستاره هارادرآب سطل می بیند. سرورویش را بابال نیمتنه اش خشک می کند که چیزی از جیب بغلش به زمین می افتد. « خم شد وبلبل مرده را برداشت.» (صفدری، 1382، 110) خاله اش را می بیند که کنار چاله مشغول کشیدن قلیان است. تا نیمه های شب منتظر گرگومی مانند و او نمی آید. حسنو هم شب را در خانه آنها می خوابد. مادر چشم به راه پدر است وخواب به چشم ندارد. علو که خوابش نمی برد، دست می برد توی جعبه عروسک های خواهرش ودزدکی عروسک پنبه ای خواهرش را برمی دارد ولباس او را کفن بلبل مرده می کند.(صفدری ، 1382، 111) مادر متوجه اش می شود . خاله اش به مادرش دلداری می دهد تا او بخوابد . به او می گوید: « سیاه روزگاری ما یه روز ودو روز نیست.» (صفدری ، 1382، 111)
علو بلبل وعروسک را روی سینه اش گذاشته است وبا تکه استخوانی، خاک کف خانه را می کاود. به اندازه بلبل چاله ای می کند واو را همان جا توی مزارش می خواباند. فردای آنروز با صدای بوره گاو وشروه سوزناک مادرش از خواب بیدار می شود. مادر شیر می دوشد وسیاهپوش است. «کیسه آرد خانه از نصف گذشته است. » ( صفدری ، 1382، 112) مادر باید از گاوش که اقتصاد خانه را می گرداند ، محافظت کند. بچه ها توی سرا بازی می کنند. علو توی چار چوب در ایستاده وبه بیرون نگاه می کند. کارگر ها دیگر توی چادرها نیستند وبیشترشان را اخراج کرده اند.کسانی که با حسین وعباس تنگسیر بوده اند را مهندس بیل اخراج کرده است. صادقی را هم نیمه شب آمده اند ودست بسته به شهر برده اند.او را «باپای برهنه ولباس خواب» ( صفدری ، 1382، 113) بدون اینکه بگذارند با کسی خداحافظی کند برده بودند. قهوه خانه تعطیل است وکارگر ها باز مشغول ساختن جاده اند.تا « نفتکش ها خودشان را به کوه های جنوب برسانند. » ( صفدری ، 1382، 113)
همه چیز برای علو غریب شده است. به جای خالی قلیان سفری پدرش توی تاقچه نگاه می کندو می داند که او جایی رفته است. بیرون می رود . برادرش با مادر هنوز شیر می دوشند. برادرش می خواهد که مادر ماست هارا نفروشد . مادر توضیح می دهد که باید اموراتشان از این طریق فراهم شود. هر چه می دوشد ، شیری توی سطل نمی ریزد. مادر، علو را به خانه خاله اش می فرستد تا مشتی هسته خرما بیاورد وبپزد وبه گاو بدهد تا شیرش زیاد شود . به او می گوید که به خاله اش هم بگوید که سرهنگ اسپهی ، عباس تنگسیر را گرفته ودر چاه زندانی کرده است.
در حین رفتن ، علو می ایستد وبه چارچوب در سرا خیره می شود. بچه ها خودشان را پشت او پنهان می کنند. زار حسین وارد خانه می شود. همه از چشم شورش واهمه دارند. به در ودیوار خانه که فروریخته است نگاه می کند . از علو می پرسد که موقع بارندگی ، گاوشان را کجا می بندند. او خودش را به گاو می رساند. «به گردن ونرمه های زیر گردن گاو دست» (صفدری ، 1382، 114) می کشد. او خودش را مالک گاو می داند. مادر وبچه ها ماتشان برده است . او می گوید: « راستش من این گاو رو از گرگو خریده م.» (صفدری ، 1382، 114) وکاغذی از جیبش بیرون می آورد وبه آنها نشان می دهد. علو تعهد نامه پدرش را بلند می خواند. زار حسین افسار گاو را می گیرد واز در بیرون می رود. « زن میان سرا ایستاد وبا مشت به سروسینه خود کوبید.» (صفدری ، 1382، 115)
مادرعلو،مادری که باید بار اقتصادی خانواده رابه دوش کشد،درمانده می شود.زن هایی که جورزمان ازآنها مردانی کارآزموده ساخته اند.او مجبوراست درهمۀ عمرش حساب بزوگوسفندانش راداشته باشدوبراساس آنهازندگی روزمره اش را بچرخاند.از طرفی در تقابل با این زن،زن شهرداراست که فردی مرفه ودارای امکانات است .
صفدری سعی داردتیپ های مختلفی از زنان رادرداستانهایشبه نمایش بگذارد، وبا توجه به نوع زندگی آنها،لایه های فرعی راکنار زده ونقبی به اجتماع محکوم زنان روستایی بزند. دراین گیرودارکه جنبش های کارگری درروستایی درجنوب(دشتی) به وقوع می پیوندد؛مردانی هستندکه حرف اساسی واصلی زندگی رامی زنند.دراین داستان نیز بازردپای «مهندس بیل»وعوامل داخلی به وضوح به چشم می خوردکه هرکدام باتوجه به نقشی که دارند ایفای نقش می کنند.
می توان گفت که داستان علو،داستانی مردانه با چالش عشقی کودکانه (عشق علوبه دختر شهردار)است.اوسعی دارد(نویسنده)که حتی زندگی «مریم»رادرتقابل بازندگی «پروین»دختر شهردار قرار دهد و آخرالامر مریم را که دچارتب وسوزاست فدای این زندگی کند!
مردان کارگرگاهی آوازمی خوانندکه حکایت ازدلتنگی برای زنان آنها دارد ودوری وفراق اهل وعیال. زنها، زنهایی بی شیرندکه پستان های خشک بردهان کودکان خودمی نهند تا آنها راسیراب کنند،اما دریغ ازقطره ای شیر! دراین داستان باز نقش زن به تکرار می رسد.زنِ محکوم ،زنِ پایین سطح اجتماع،زن دردکشیده که باید تاوان بیکاری مردش راهم پس بدهد.
زن-مادر- مهربان ودلسوز است، وحساب همه چیز رادارد.اومی بایست هم طرف شوهر رابگیردوهم جانب فرزندان رانگه دارد.زن درداستانهای صفدری ،روبه نابودی داردوشاید خصیصۀ اصلی داستانهای اوشده است.اوبه نوعی آنها راترسیم می کندکه به جهانی باتمام فلاکت سوق پیدامی کنند.انسانهادرنگاه اوروبه نابودی می نهندوآثار«ساموئل بکت»9 رابه یاد می آورند.انسانهایی که براثرشرایط اجتماعی ودرگیرشدن درموقعیت های خاص ،دچار حادثۀ ناخواسته می گردند.
زنها گاهی آمیزه ای می شوند دردست فرصت طلبان؛ واین نشان می دهدکه صفدری باشناختی که از جامعه ومنطقۀبومی خودداردبه آنها به عنوان نوعی کالا نگاه داردکه نشأت گرفته از ناخودآگاه جمعی اوست! حتی درکارهای بعدی اونیزبه نوعی دربرخی از داستانها این امر مشهوداست .
دراین داستان، زن گاهی می آیدومی رودوهیچ حضور پررنگی ندارد وبه عنوان شخصیت فرعی هم نمی توان آنهارابه حساب آورد.این نوع دیدگاه ،دیدگاهی جامعه شناختی از زن در جنوب بوده که هنوزاهنوزهم ادامه داردوبیشترمردهاهستند که تصمیمات مهم زندگی را گرفته وچرخۀ اجتماعی رامی چرخانندوآن هم براساس قدرت وزور بازومی باشد.
زن هرلحظه دراین داستان ها منتظر فاجعه ای است که برسرش آوارشود واورا بلازده ومصیبت زده سازد.زنان بایدبارگران مردان رابکشندواین چنین است که این مصیبت ها مثل طاعون به جان آنها می افتدوهردم افزونترمی شود. عشق علو به پروین است که هرازچندگاهی بروزمی کندواوراغرق درجهانی ذهنی می کند.تنها اوست که عشق می ورزد وزندگی می کندو زن برای اوجهانی داستانی وغیرقابل توصیف ایجاد می کند.
دراین بین، عشق معلم(به دختر شهردار) که افسانه ای شده است درمیان اهالی ده نیز ،زبانزد همه شده است.او آدم سیاسی کاری است وسعی داردجنبشی کارگری را رهبری کند.به همین سبب هم رفتارش برای دیگران حالتی مرموز می یابد.بااین وجود زنان هستند که درآخر،بار زندگی رابردوش می کشند و تم مایه داستانهای صفدری راتشکیل می دهند.آنهامصیبت می بینند و تحمل می کنند و درآخربرتقدیر خویش ضجه می کشند.
چتر وبارانی
خلاصه داستان:
«عبدی »دانشجوی رشته تئاتر است که با دوستش «ابراهیم » در گورستان به دنبال زنی« سحر » نام می گردند . هوا سرد است واو بارانی سپیدی به تن دارد. گورستان شلوغ است ومردم در حال خاکسپاری اجساد می باشند. مرد قبل از این به « قلعه» 10 محل کار سحر رفته است ،ودر آنجا می شنودکه :« گویا یکی از خویشاوندهایش مرده است وشاید هم برادرش.» (صفدری ، 1382، 117) واو به شهرستان رفته است. دوسال بوده که سحر به خانواده اش سرنزده است. از گفتگویی که بین او وقلعه نشینان در می گیردپی می بردکه برادریا پسر عموی سحر در راه پیمایی گلوله خورده است. او با صاحب آنجا که زنی(مامان) است بحث می کند واز آنجا خارج می شود. مردم توی خیابانها تظاهرات می کنند . مرد در خاطراتش از یک روز مانده به جمعه سیاه ، با سحر غرق می شودکه چطور از قلعه بیرون آمدند وقاطی جمعیت شدند در حالی که عده ای به آنها اعتراض می کردند. «مرد گفت : این دیگه کیه ! بندازینش بیرون. -: کتاب هاشو، بهش نمی آد که ... - : دانشجوان بابا، می شناسم شون. هرروز میان تو قهوه خونه با اکبر زاپاس چای می خورن. »( صفدری ، 1382، 118 )
سحر در این گیر ودار شلوغی انقلاب ، جمعه ها را با عبدی به قبرستان می رود وبه همین خاطر هم چند بار از «قدرت» گردن کلفت قلعه کتک می خورد وزیر چشمانش سیاه می شود. مرد با دوستش در قبرستان به خیابانی پر از آدم می رسند که فریاد وشیون آنها همراه بادی که توی قبرستان ومزارها می پیچد، در هم گم می شود. با صحنه هایی که عزیز از دست دادگان از خود به نمایش می گذارند وآنها غمگین می شوند. مرد دلش می خواهد که سحر کنارش باشدوموهای شلالش جلوی او بازی کند. اما او نیست. در خاطراتش ازکودکی می گردد ،اورا بازمی یابد. پدرش با پدر سحر دم خور بوده است وگاهی با هم لبی تر می کرده اند. آنها توی یک کوچه می نشسته اند در جنوب . بعدها که با او آشناتر می شود روزی او را غافلگیر می کند و می بوسدش . تا اینکه پس از سالها او را می بیند وکم کم همدیگر را باز می یابند. داستان با صحنه هایی از کوچه التماسی ها وزنهای آن پیش می رود. خاطرات مرد هر لحظه بیشتر به ذهنش هجوم می آورند وشخصیت سحر درخلال آنها شکل می گیرد. او با دوستش ابرام توی این کوچه های بدبختی وفلاکت، به دنبال همخوابه ای می گردند تا دردمردانه آنها را تسکین بخشد. فضای این خانه ها در این قسمت به خوبی ترسیم شده است . «مامان» که همه کاره این قلعه است ودختران وزنهای بی پناهی که هردم با مردانی به بستر می روند که به سویشان می آیند تا عطش جسمانی خود رافرونشانند
او ، سحر را در یکی از شبگردی هایش در یکی از این قلعه ها پیدا می کند. در گفتگویی که بین آنها رد وبدل می شود ، آشنایی ها داده می شود ودوستی اشان دوباره برقرارمی گردد. عبدی که دانشجوی تئاتر است وسحر که بعدها برای دیدنش می آیدواین ملاقات ها تکرارمی شود.« دیگر به خانه مان ویا می آمد جلو دانشکده باهم به تئاتر می رفتیم.» (صفدری ، 1382، 126) این ارتباط ها ادامه می یابد وباهم به شیراز می روند .برمی گردند وبیشتر یکدیگر را باز می یابند وخاطات مشترکشان را با هم تعریف می کنند.شب
|
|
پنجشنبه 05 دي 1387 - 10:51 - نویسنده: حسین منصوری- دانشگاه تربیت مدرس – تهران - بازدید خبر: 301
دسته: ویژه نامه ی ققنوس - نظرات:
0 نظر |
|
|