صفحه اصلی | خبر | فرهنگ و هنر | سياست | اجتماع | ورزش | درباره ما | ارتباط با ما

فهرست


امکانات ويژه


لينکدوني

٭  حکايت آقا «رضا»ي ما

مهدي جهان بخشان در سال 1335 در بندر بوشهر به دنيا آمد. وي در سال 1374 پايه گذار ستون طنز محلي «پيرزن منگ منگو» در «آينه جنوب» بوده است. و هم اکنون نيز ستون «www.pirezan.compe» را در هفته نامه پيغام بوشهر مي نويسد.( )

سال 59 من معلم پایه اول مقطع ابتدایی یکی از مدارس خورموج بودم. محمدرضا صفدری هم اگر اشتباه نکنم دانشجوی یکی از دانشگاههای تهران بود و به خورموج سر می زد. خورموج محل تولد و زندگی اش بود. البته شاید اشتباه کنم، من که معلم بودم، او هم معلم یکی از مدارس خورموج بود بعد رفت تهران، نمی دانم، بالاخره می خواهم بگویم که در آن سالها همدیگر را می دیدیم. ناگفته نگذارم که ما قوم و خویشی نه چندان نزدیکی هم با یکدیگر داریم. من گرایش سیاسی داشتم و گرایش سیاسی من از مردم خصوصاً طبقات فرودست جامعه صحبت می کرد و آمریکا را دشمن اصلی کشور می دانست. تلاش برای بهبودی زندگی توده های زحمتکش سرلوحه آن گرایش سیاسی بود. هر وقت من از گرایش حرف می زدم محمدرضا بدش نمی آمد و شاید هم اینطور وانمود می کرد البته بعدها برای آن گرایش سیاسی حساسیتی نشان نمی داد و شاید خوشش هم نمی آمد حالا بگذریم چون مجالش نیست. گاه گاهی که بعد از ظهرها به خانه صفدری می رفتم، می دیدم که در کنج اتاق پشت میزی نشسته و کلی هم کاغذ سفید گذاشسته جلوش و احتمالاً قبل از آمدن من در حال نوشتن بوده. من هیچگاه از این که چه می نویسد و چه نمی نویسد صحبتی به میان نمی آوردم، چون ربطی به من نداشت. ولی حدس می زدم که داستان می نویسد. صفدری هم هیچ نمی گفت زیرا اصولاً صفدری کم حرف است و قطره چکانی صحبت می کند. شاید هم آن موقع در دلش می گفت کاش مهدی زودتر بلند بشود و برود تا داستانم را ادامه دهم. بعد از مدتی صفدری رفت به تهران و فکر کنم احتمالاً دنبال چاپ کتابش بود. پس از مدتی حدسم درست از آب درآمد و کتابش چاپ شد. "سیاه سمبو". کتاب مثل توپ در محافل روشنفکری ترکید و ماه نامه های موجود از وجود این مولود زیبا ابراز شادمانی کردند. البته این که می گویم مثل توپ ترکید مثل اصل توپ نترکید. چون کار توپ و ترکیدنش برای قتل آدمیزاد و ویرانگی و این حرفهاست. ولی ترکیدن کتاب صفدری برای اشاعه و گسترش فرهنگ بود، علی الخصوص فرهنگ پر راز و رمز وهم انگیز و ناشناخته جنوب. [داستانش شدیداً به دل می نشست. ببخشید که می گویم داستان منظور من قصه است فکر کنم قصه، منظور را بهتر می رساند. هر چند قصه آدمی را یاد متل می اندازد و داستان که همان ترجمه "نوول" فرنگی است بیشتر به مفهوم نزدیک تر است. قصه های کتاب از جنس مردم عادی بود و تصور من این است که به قصه های چوبک نزدیک است. فضای داستان سکر آور و خیال پردازی آن در اوج بود و صفدری برای نشان دادن مفاهیم داستانی و خلق آدم ها اصلاً کم نمی آورد. البته از آن سالها مدت مدیدی گذشته و شاید من اشتباه کنم که پای چوبک خدابیامرز را به میان کشیدم. به هر حال قصه ها فوق العاده بدل می نشست.
شاید یکی از علت های به دل نشستن قصه ها، آن بود که من خودم زمان و مکان و فضای قصه ها و حتا وجود بعضی از آدم های قصه را تجربه کرده بودم. توضیح بدهم که به دلیل اینکه اقوام دور و نزدیک من ساکن خورموج بودند سفرهای کودکی و نوجوانی من بیشتر به آن خطه بود. بهار زیبای خورموج، آب کاریز خورموج، که خورموجی ها به آن "جذول" می گفتند. باغ و بستانها، بنگه، آسیابهای آبی، قلعه وهم انگیز و ترسناک خورموج که می گفتند پر از جن است، کوههای استوار و پر رمز و راز خورموج که صبحها آفتاب با زیبایی تمام از پشت بلندترین قله اش طلوع می کرد. برگشت گله بز گوسفند که غروبها با هیبتی بر طمانینه و خاص و همراه با بوی پشم و علف از صحرا بر می گشت. محمدرضا صفدری که ما بیشتر به او «رضا» می گفتیم پس از مدتی رفت به تهران که آنجا زندگی کند و قصه هایش را برای محافل روشنفکر نشین بخواند. محافل روشنفکری حالا چه تهرانش و چه غیر تهرانش محیط های خاصی است. تا مدتی تو را نشان می دهند و به این و آن می گویند که عده شان هستی و عده شان هم زیاد است. بعد افتخار نوچه گری به آدم می دهند و پس از "استادی" و اگر باز هم علمشان بودی حلوا حلوایت می کنند. والا "برو بن دِره به اُمون خدا" حالا اینجایش را با نوحه و زاری بگویم: رضای ما را قابیدند. کی ها قابیدند؟ همان محفلیها. رضای ما را انداختند دنبال پست مدرنیسم و قالب گرایی و فرم پرستی و پیچیده گویی. اول که رضا برای ما کم سوادها می نوشت، خودمانی بود و آدم های زندگی خود را در بطن قصه های رضا می دیدند. ما هم می فهمیدیم رضا چه می گوید. پس از آن رضا پیچیده گوی پست مدرن محفلیها شد دیگر آنها می فهمیدند چه می گوید و به جای ما، آنها به وجودش افتخار می کردند. بعد از "تیله آبی" هم " من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم" را نوشت که کلی تحویلش گرفتند و فهمیدند آقا رضای ما با پیچیده گویی چه گفته. حالا گریزی هم بزنم به روزگار رژیم گذشته. در آن رژیم آقایی بود به نام نعلبندیان که نمایشنامه می نوشت و اجرا هم می کرد. کارهایش به اصطلاح "آوانگارد" بود یعنی پیشرو بود و برخی از روشنفکران بی درد برایش هورا می کشیدند و کف جانانه می زدند. البته حرف ها همه بی بو و بی خاصیت بود. بهمین خاطر هم رژیمی که روی حتا حرف "ش" که اول کلمه شب بود و حرف آخر "آ" که اول کلمه آزادی بود حساسیت داشت، کاری به کار ایشان نداشت. اسم یکی از نمایشنامه هایش "صندلی را کنار پنجره بگذاریم و به دشت ..." ببخشید اسم نمایشنامه خیلی دراز بود و من چیزی از آن به خاطرم نمانده. اینطور آقایانِ بی بو و بی خاصیت از طرف رژیم شاه و زن باصطلاح طرفدار هنرش شدیداً حمایت می شدند در حالی که تعداد زیادی از نویسندگان و شاعران مردمی مانند "سعید سلطان پور"- "محسن یلفانی"- "خسرو گلسرخی"- "م. آزرم"- "غلامحسین ساعدی"- "دکتر علی شریعتی" و ده ها تن دیگر در بند غل و زنجیر بودند. رژیم از آقایانی چون نعلبندیان شدیداً استقبال می کرد چون مردم عادی از حرفهایشان سر در نمی آوردند ولی محافل روشنفکری ساعتها در باره ی آن بحث می کرند. البته محافل روشنفکری منظورم محافل خنثا و بی خاصیت است بحث ها هم همه بی سر و ته که چندر غاز نمی ارزید. بعد از انقلاب هم همین آقا چون افاذاتش خریداری نداشت خودش را کشت البته اگر مانده بود الان دوباره پیدایش می کردند و دور علمش سینه می زدند. ببخشید مرا متهم به کهنه گرایی نفرمایید. این افاذات شاید در سرزمین هایی که مردم شب ها با شکم سیر می خوابند و شبها دغدغه ای هم ندارند و سطح رفاه و پیشرفتشان هم این چیزها را طلب می کند، متاعی دوست داشتنی باشد ولی اینجا بین مردم مشتری ندارد. البته به هیچ وجه و به هیچ وجه و دوباره بگویم به هیچ وجه قصدم قیاس نبود. "رضا" ی ما در قلب قصه گویی ایران علی الخصوص استان بوشهر جایگاهی والا و افتخار آمیز دارد و ما هم به او افتخار می کنیم. فقط می خواستم بگویم که ... هیچ چیزی
نمی خواستم بگویم. "تمام"

پنجشنبه 05 دي 1387  -  10:32 - نویسنده: مهدی جهانبخشان- بندر بوشهر -  بازدید خبر: 287
دسته: ویژه نامه ی ققنوس - نظرات: 0 نظر


نظرات شماهیچ نظری وجود ندارد
ارسال نظر
نام
ایمیل
وب سایت
نظر شما
 

در شهر شنیدیم


Online Bairami News

 

Copyright © 2007 Bairami.com
طراحی و راه اندازی شده توسط شرکت يک‌ضرب